نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
گروه ادبي هشتاد

گروه ادبي هشتاد

سه‌شنبه، 8 اردیبهشت، 1383

هشتاد۷

شماره‌ي هفتم :

ارديبهشت   1383

خبر

شعر : محمد آشور ، احسان الهي فر 

شعر جهان : رشيد سليم الخوري

عبور جهان از فرديت شاعر

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خبر

شماره‌ي آينده‌ي نشريه‌ي هشتاد، به همراه ويژه‌نامه‌ي شعر كودك منتشر خواهد شد. لذا از صاحبنظران، شاعران، منتقدان و . . . در اين حوزه، دعوت مي‌شود آثار خود را تا تاريخ 1/5/83 به نشاني هشتاد ارسال فرمايند.

باتشكر

گروه ادبي هشتاد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر

 

محمد آشور

از دفتر قديمي شعر

در اين كه تاب مي‌آورم حرفي نيست

و اين كتاب را كه تا آخرين ورق

ورق زده‌ام.

حرف تازه‌اي نيست

اين كه چرا كهنه نمي‌شود . . .

 

بد نيست بهتر است بگويم كه تا به حال

جرأت نكرده‌ام

تو را از متن اين كتاب

يا شعرهايي كه تو را زنده كرده‌اند

بيرون بياورم

دوباره ببينم!

مي‌شد كه باز از اوّل ورق ورق

دنبال حرف‌هاي تازه بگردم

دنبال تو

كه گُمَم كردي.

دوستم داري . . . مي‌دانم

فقط فراموش كرده‌اي!

آن شب تمام روز را چه عجب حرف هم زديم!

و اين خشاب كدئين هم

سردرد زيادي را دوا نمي‌كند

در اين كه تاب . . . مي‌بيني كه آورده‌ام

كمي بخوريم؟

و براي بوسيدن‌ات نبود كه مي‌خواستم

از دوست داشتن

آن‌قدر مي‌خواستم كه نمي‌شد.

دل و دست برداشتي از رؤيا

دست برداشتي

و دلت را كه كنده‌اي

بارها دويده‌ام

تا آخرين ورق

ديگر بريده‌ام

پاهايم را به من بدويد

مي‌دويد؟

سرگيجه را چه طور از سر من باز مي‌كنيد؟

دارم مي‌آورم تو را به ياد خود امّا

تو مثل معمّا

از متن « شعر نيست »

از شعرِ « اتفاق تو در شعرِ »

از دفتر گذشته‌ي شعرم

بيرون بيا

از « فال تا به حال »

دنبالِ « ردّ پاي تو . . . » مي‌گردم.

 

احسان الهي فر

اين محله را لاي ليقه‌ي سياه شب پيچانده‌اند

و اين عايق صوتي تا فردا صبح ادامه دارد.

آن جفت چشم قاضي

خشكيده‌اند در حدقه‌ي آسمان

و روي شانه‌ها

جاي دو فرشته‌ي نگهبان

چند سال نوري، تاريكي نشسته است.

 

 

به اين فاصله كه او با خودش دارد

اضافه كنيد:

عرض اين خيابان را

حجم اين محله را

و تعداد كلماتي كه شانه خالي مي‌كنند

تا ببينيد اين پسرك

براي آن‌كه خودش را بغل كند

چقدر بايد بدود!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر جهان

 

شاعر : رشيد سليم الخوري

مترجم : محمود كريمي

« رشيد سليم الخوري » در سال 1887 ميلادي در روستاي « برباره » از « جبل » لبنان چشم به جهان گشود. كودكي را در همانجا به سر برد و پس از تحصيلات ابتدايي، وارد دانشكده‌ي « انجيليه» بيروت شد. بعد از اتمام تحصيلات، به تدريس در دانشگاه پرداخت. اما در سال 1913 از تدريس كردن منصرف شد و به آمريكاي جنوبي مهاجرت كرد.

او را شاعر روستا گفته‌اند؛ انساني عاطفي و ملي‌گرا كه لطافت طبيعت در كارهايش موج مي‌زند.

 

قبل از پرندگان برخاستم

و بي دليل آواز سر دادم

همدم طبيعتم

گويي مژده‌ي‌ رفتن غم‌ را در فضا پخش مي‌كنم

شاخه‌اي هستم كه در شاخه‌ها مي‌تند

گنجشكي در گنجشك‌ها

چهره‌ام سايه بر گل مي‌زند

بر موجي از نور سوارم

گفتم:

      خدايا دوران سختي سرآمد

يا مرا در جهان افسون شده واداشتي؟

ديشب‌ گلي‌ را خواب‌ديدم‌ به‌ لطافت‌ گونه‌ي طفل

كنار خاري شبيه دندان شير

گل راز شادي‌ام را فاش كرد

دستي مهربان

در آرامش شب

وارد بسترم شد

بوي خوشي در قلبم انداخت

و با خار از درونم برگشت.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گفتگو

عبور جهان از فرديت شاعر

گفتگو با: ميرزاآقا عسگري (ماني)

مصاحبه كننده: محمدعلي شاكر

 

شاكر: ايدئولوژي به عنوان يكي از پيش‌زمينه‌هاي ذهنيت شاعر همواره به دو صورت منفي و مثبت از سوي صاحبنظران براي اثر هنري مطرح مي‌شود. گروهي ايدئولوژي را قاتل هنر و جوهره هنري مي‌دانند و گروهي ديگر آن را رسالت بخش هنر؛ من شما را شاعري ايدئولوژيك  ديده‌ام، مخصوصاً در چند اثر اول: « ترانه‌هاي صلح »، « آوازهاي جمهوري »، « حماسه هستي و راكب » و تا حدودي هم ذهنيت حاكم بر شعر شما در آخرين اثر چاپ شده شما « ستاره در شن » نيز اثر گذاشته است وحتي بر اين اثر نيز نامي ايدئولوژيك نهاده‌ايد. حال نظر شما درباره‌ي ايدئولوژي و اثر هنري چيست؟ آيا شما با اين نظر من درباره آثار خود موافقيد؟

 

ماني: تجارب من هم نشان مي‌دهد كه ايدئولوژي، ويرانگر شعر، هنر و ادبيات است. چه ايدئولوژي حكومتي باشد، چه ايدئولوژي‌هايي كه ظاهراً در تضاد با آن‌ها هستند. اصولاً ايدئولوژي، نظام بسته‌اي از تعريف و تبيين جهان است كه در برابر تحولات دم به ساعت واقعيت، بتونيزه شده، پاسخ همه‌ي امور جزئي و كلي، خصوصي و عام را يك‌بار و براي هميشه داده، و به سكتاريسم علاج ناپذيري منتهي مي‌شود. حال آن كه ادبيات، عبور دادن جهان از فرديت شاعر و نويسنده است. جهان‌نگري ادبي، سيال و تغييريابنده است. تعيين تكليف نمي‌كند، يك سويه و مونولوگ نيست. به باور من، سرچشمه‌ي اصلي هنر و ادبيات، ضمير ناخودآگاه است. شهود و شور و الهام و مكاشفه و عواطف و كنش‌ها و واكنش‌هاي عاطفي و خاطره‌ي قومي و انگاره‌هاي اسطوره‌اي، از ضمير ناخودآگاه سرريز مي‌كنند، اما براي تجلي خود ناچارند از ضمير خودآگاه ما عبور كنند و رنگ و بوي تفكر، زبان‌آوري ،فن ورزي و ملاحظات عرفي و اجتماعي را به خود بگيرند. شعر عبور جهان از ناخودآگاه شاعر به حوزه‌ي معرفت اوست. از آنجائي كه در تمامي عالم دو ضمير ناخودآگاه نمي‌يابيم كه يكسان باشند، لذا شاعران و هنرمندان نمي‌توانند در كارخانه‌ي يكسان سازي ايدئولوژي، قالب زده شوند. جهان نگري اهل هنر به شماره‌ي اثر انگشت‌هاشان متفاوت است. هرچند كه ممكن است همگرائي‌ها و همروندي‌هائي هم در گروهي از آنان مشاهده شود.

آنچه به شعر من مربوط مي‌شود، من در مقاطعي از زندگي‌ام ـ به دنبال آرمان‌هاي انساني و همگاني كه جهان را فراگرفته بود ـ به ضمير ناخودآگاهم ميدان لازم را ندادم و شعرم را در خدمت ضمير خودآگاهم ( منطق و عرف اجتماعي و نظام‌هاي فكري و نيات سياسي ) قرار دادم. حتي اگر از ايدئولوژي معيني هم پيروي نمي‌كردم، آن‌ها  عمدتاً محصول تدبير و منطق و تعقل مي‌شدند. مانند بسياري از پند و اندرزهاي سعدي كه گوهره‌ي شعري ضعيفي دارند.

البته در آثاري كه از من نام برديد ـ سواي ستاره در شن ـ جنبه‌هاي شعري هم فراوانند. اما در بيشتر شعرهاي آنها، غلبه با خودآگاهي است و نه با ناخودآگاه. در مورد ستاره در شن اما چنين نيست. شما دچار پيش داوري هستيد. جور ديگر بايد ديد!

ناگفته نگذارم كه انگار شما كتاب‌هاي ميناي تابان، زير درخت واژه، عشق واپسين رستگاري، سپيده‌ي پارسي را نخوانده‌ايد. لذا داوري شما درباره‌ي شعر من به دوراني از زندگي ادبي من مربوط مي‌شود كه پشت سرمانده است و توسط خودم هم بارها نقد شده است.

 

شاكر: تا جنبش 57 ايران و همچنين دهه‌هاي 30 تا 50 خورشيدي ايران ، شعر، ذهنيتي خاص خود را داشت . نوع آميختگي جنبش‌هاي رهايي بخش و حركت‌هاي انقلابي ـ همچنانكه خود در  « هستي شناسي » به آن اشاره كرده ايد ـ در هنر و ادبيات، فضايي خاص و پر از آرمانخواهي را خلق كرده بود كه در زبان شعري آن دوران متجلي شده بود و ژانر ادبيات سياسي آن دوره را به وجود آورده بود. مي‌خواهم كمي به جلو بياييم و شعر امروز را در مقام مقايسه با آن زمان مطرح كنيم. آيا در شعر امروز ايران ديگر آرمانخواهي و نگاه سياسي و با مولفه هاي منتقدانه نسبت به جامعه، سياست و فرهنگ وجود ندارد؟ آيا شاعران امروز دچار يك فراموشي تاريخي نشده‌اند؟

 

ماني: باز هم ناگزيرم از نقشي كه دو بخش روحيه آدمي ـ ضمير ناخودآگاه و ذهن خودآگاه ـ در شعر دارند شروع كنم. رؤيا در ضمير ناخودآگاه شكل مي‌گيرد. آن هم زماني كه شما خوابيده‌ايد و ضمير خودآگاه از ميان شما و جهان حذف شده است. اما براي بيان و يا نوشتن آن رؤيا، مجبوريد از خواب برخيزيد، با واقعيت ( زبان، صورت، قلم و كاغذ ) تماس برقرار كنيد. تا رؤيا از درون واقعيت ( بيداري ـ هشياري ) عبور نكند، توانا به بروز و بيان خود نيست. درباره‌ي شعر و هنر هم همين‌طور عمل مي‌شود. شهود شما، خلاقيت‌هاي ذهني شما بايد از فيلتر درايت و توانمندي‌ها و عقلانيت شما عبور كند تا بتواند بيان شود.

هرچه ميزان غلبه‌ي ناخودآگاه در شعر بيشتر باشد، آن شعر تجريدي‌تر و آبستره و لذا غيرقابل فهم است. غيرقابل فهم است چون هيچگونه منطق و ساماني آن را هدايت نكرده است. شبيه خواب‌هاي شگفت انگيزي است كه سر و ته ندارند و بيانشان هم نمي‌تواند با اذهان ديگران رابطه بگيرد. چگونگي رابطه‌ي دو بخش ذهن آدمي با هم و ميزان تناسب و تعادل هاي جاري بين آن‌ها مي‌تواند منجر به شعري شود كه هم جنبه‌ي شهودي و جوهر هنري‌اش قوي است و هم مي‌تواند با گروهائي از جامعه رابطه برقرار كند.

حالا برمي‌گردم به پرسش شما، آنچه كه امروزه به صورت موج‌هاي شعري زودگذر در ايران مطرح مي‌شود، حتي اگر گزارش صادقانه‌اي از ضمير ناخودآگاه شاعرانشان باشد ـ كه نيست ـ نمي‌تواند به مخاطب برسد و با او تكميل شود. چون مصنوعي است، تقلبي و تصنعي است. چون از ترس اين كه مبادا سرش را ببرند، سر خودش را پيشاپيش بريده است. از ترس اين كه سانسور نشود، خودش را تا سرحد مرگ سانسور كرده است. اين دسته از شاعران، عقده‌ي خودنمائي دارند. دوست دارند هرجور شده توجه جامعه را به خودشان جلب كنند. برايشان مهم نيست اين توجه تمسخرآميز باشد يا ترحم برانگيز. مي‌بينيم كه در محافل بسته حرف و نام اينها هست اما كمتر كسي است كه چند خط از شعر اينان را در حافظه داشته باشد و آن را حرف دل خودش بداند. اينها ضمير خودآگاه را در خود كشته‌اند. نوشته‌هاشان بيشتر به پرت و پلا شبيه است تا شعر. بعضي‌هاشان فكر مي‌كنند باني مكتب‌هاي نويني هستند! فراموش كرده‌اند كه دادائيست‌ها و سوررئاليستهاي دست دهم، نزديك به صد سال پيش، از افراط خود در اين زمينه‌ها پشيمان شدند. ببينيد! جنين بايد طي 9 ماه در ذهدان مادر شكل بگيرد تا با شمايل آدم متولد شود. حال اگر مادري جنين بي شكل سه ماهه‌اي را تحويل جامعه بدهد و مدعي شود كه اين، مدل انسان كامل‌تر، پيشرفته‌تر و متعالي‌تر است! اگر اساسا ميان « شعرهاي » مورد نظر مانند آن چنين اصالتي وجود داشته باشد، ـ كه من شك دارم ـ باز هم نوعي دست انداختن جامعه در كار آنان به چشم مي‌خورد. بگويم كه اين داوري، شامل همه‌ي آنچه كه شعر امروز ما را تشكيل مي‌دهد نمي‌شود. هنوز اصالت‌هاي فراواني داريم كه اميدوارم در اين گفتگو به آن‌ها برسيم. 

 

شاكر: در بحث منطق شكل‌گيري، « ترانه‌هاي صلح » و « آوازهاي جمهوري » در يك رديف قرار مي‌گيرند. نوع نگاه شاعر، نوع زبان و از همه مهم‌تر ارجاعات، كاركردي مشخص از متن به معنا دارند. مخاطب در اين دو اثر به طور مشخص با اولين خوانش به نمودار معنا مي‌رسد. صرفنظر از زبان رايج شعر آن زمان و همچنين مؤلفه‌هاي برون‌متني، آيا اين نوع نگاه در جوهره‌ي اثر هنري اخلال ايجاد نمي‌كند؟ البته ذكر اين مورد لازم است كه اين دو اثر جزء آثار اوليه شما بوده و قصد اصلي من نگاه در تكامل ذهني و زباني شماست.

 

ماني: البته اين دو كتاب، زبان و ارجاعات يكساني ندارند. به ويژه در آوازهاي جمهوري، سواي چند شعر كه در همان خوانش نخست، مخاطب را با سراينده يكي مي‌كنند، شعرهائي وجود دارد كه جنبه‌هاي هرمنوتيكي و تأويل‌پذيري‌شان بالاست. با اين همه، در آن مقطع، تحولات اجتماعي به گونه‌اي بود كه فرديت و خوديت شاعران و نويسندگان به شدت مغلوب جامعه و جمع و گرايشات اجتماعي مي‌شد. حتي شاملو و اخوان هم نتوانستند سر زير بال فروبرند و در گوشه‌اي كز كنند. منتها هريك بنا بر ميزان تجارب اجتماعي و فهم شعري خود، كمتر يا بيشتر دنباله‌رو واقعيت و وقايع شدند. من آن زمان 30 ساله بودم و براي نخستين بار انقلاب و تحركات وسيع اجتماعي را مي‌ديدم. سال‌ها از ترس حكومت شاه، جويده جويده سخن مي‌گفتيم. ناگهان، فشارهاي متمركز دروني رها شدند و هركسي كوشيد گره‌هاي دلش را بگشايد. امروز كه آب‌ها از آسياب افتاده است، آن نوع شعر را نمي‌پسندم. كار 15 سال اخير من گواهي اين سخن است. كارهائي كه شما به آنها كمتر دسترسي داشته‌ايد.

 

شاكر: زماني‌كه با سير تكاملي شعر حركت مي‌كنيم، از اولين مجموعه تا امروز، نوع دريافت مخاطب از اولين دريافت به دريافت‌هاي چند لايه و همچنين حركت از تك‌معنايي به سوي چند معنايي حاكم در « ستاره در شن » مي‌رسد، نوعي نگاه خاص تكاملي را در شعر ماني مي بينيم؛ نوع نگاهي كه در « ستاره در شن » زباني كامل و ذهنيتي اصيل خلق مي‌كند. آيا شما نيز با اين روند تكاملي در شعرتان و تفاوت هر اثر با اثر گذشته موافقيد؟

 

ماني: بله!

 

شاكر: بحث را كمي به سوي مباحث هستي شناسانه‌ي شعر پيش ببريم. حركت شعر ما دارد به سوي گزاره‌هاي فلسفي به زور تزريق شده، پيش مي‌رود. منهاي لزوم برداشت‌هاي فلسفي و نگاه فلسفي در شعر كه بايد باشد، آيا شما هم موافقيد بعضي‌ها مي‌خواهند به زور به شعرشان بار فلسفي بدهند؟ اصلا شعر و فلسفه . . . ؟

 

ماني: بله! شعر و فلسفه! چرا كه نه؟ فلسفه درگير بنيادي‌ترين مسائل هستي است، شعر هم. هر دو توليد شك مي‌كنند، هر دو در جستجوي پاسخ براي پرسش‌هاي جاودني بشر درباره‌ي زندگي و هستي‌اند. آيا شما آثار هومر و نيچه و خيام و حافظ و مولوي و فروغ و سپهري را فلسفي نمي‌دانيد؟ آيا بوف كور از پس‌زمينه‌هاي تفكر فلسفي تهي است؟ آيا شعرك‌هاي ژاپني و سروده‌هاي بوديست‌ها، از زمينه‌هاي فلسفي بي‌بهره‌اند؟ البته فلسفه در نهايت به سوي منطق حركت مي‌كند و غايت شعر، حركت به سوي زبان و مكاشفه است. با اين همه، هم رگه‌هاي شعر در زبان و بيان فلاسفه هست و هم رگه‌هاي فلسفي در زبان و بيان شعر. اين، اما تفاوت دارد با تزريق فلسفه به شعر و بالعكس. اگر شاعري بخواهد به زور، فلسفه را به شعرش تزريق كند، به ساختگري و تصنع مي‌رسد كه از اساس با هنر شاعري در تضاد است.  

 

شاكر: زبان، زبان سياسي، زبان پراتيك، زبان علمي، زبان روزمره، زبان بورژوازي، زبان آكادميك، همان‌طور كه ديديد در مبحث زبان، ما با تكثر زباني روبرو هستيم كه مانند نوع نگاه، نوع ذهنيت و همچنين نوع طبقه و ساخت فرهنگي، تنوع دارد؛ اما زبان شاعرانه در انبوه اين همه زبان يا بهتر بگويم در جهان زبان چگونه است؟ بهتر است بگويم آيا زبان شاعرانه، زباني خاص را خلق مي‌كند؟

 

ماني: زبان شاعرانه زبان زندگي است در همه ابعاد آن. ميدان حركت شعر، محدود به بخش‌هاي معيني از زندگي نيست. ذهن سيال و تأثيرپذير و تأثيرگذار شاعر به همه‌ي ريشه‌هاي زندگي فردي و اجتماعي وصل است. اتفاقاً شاعراني موفق‌تر بوده‌اند كه درك و شناخت گسترده‌تري از همه‌ي جوانب زندگي داشته‌اند و توانسته‌اند آن همه را در بافتي به غايت ويژه و فردي و در زباني خود ويژه و شاعرانه عرضه كنند. قلمرو زبان، قلمرو ذهن و زندگي است. زبان، بازتاب دهنده‌ي همه‌ي عرصه‌هائي از هستي است كه در فضاي ذهن و فكر ما جاي گرفته‌اند. شعر هم كه چيزي جز زبان نيست، تمامي پهنه‌هاي هستي را مي‌تواند جلوه‌گر سازد. البته زبان در شعر، زباني ابهام آميز و هرمنوتيك است و با زبان علم كه تأويل ناپذير است متفاوت است. اما گاهي هم لازم مي‌شود كه از زبان علمي در مجموعه‌اي از حالت‌هاي ذهني و شهودي و عاطفي استفاده كند تا بتواند به كمال نزديك‌تر شود. زبان شعر، گزاره‌اي چند سويه از عينيت و ذهنيت است.

 

شاكر: بحث، پيرامون زبان است. مي‌خواهم با پرداخت روي موضوعي دوباره وارد شعر شما شوم. در بحث مؤلفه‌هاي حاكم بر زبان نيز نظرات مختلفي وجود دارد؛ گروهي مانند هواداران شعر گفتار، نزديكي زبان شعر را به زبان معيار مي‌دانند، و گروهي ديگر اسارت زبان شاعرانه در بند نوعي استبداد زباني و همچنين خلق ساختاري فاخرانه و آمرانه براي زبان شعر و گروهي موازي با اين گروه، شعر را در نزديكي هرچه بيشتر به نحو و دستور و گروهي ديگر در لجام گسيختگي و نحوگريزي و گاهي هم زبان‌گريزي؛ اما من در بررسي شعرهاي شما ضرورت ساختار را ديديم، اين بدين معني‌ست كه هرچه ساختار ناخودآگاه كه خالق ضرورت شعري بود حكم كرده، زبان در تكثري منطقي به سوي همان ساختار رفته است، يعني آنجا كه لازم بوده شما حركتي پيش‌برنده به سوي زبان معيار داشتيد و گاه از لحني گفتاري استفاده نموده‌ايد و گاه هم بنا بر اقتضاي فضاي شعري از بياني مبتني بر واحدهايي پرطنين و خاص استفاده نموديد كه اين امر در « سنفوني سياه » به طور مشخص به چشم مي خورد . . .

 

ماني: زبان شعر، حكم منشوري چندين وجهي را دارد كه هر سطح آن، رنگ و پيرنگ و تأثير خاص خودش را دارد. بسته به اين كه ذات شعر بخواهد چه چيزهائي را در زبان ثبت كند، زبان هم از رنگي به رنگ ديگر و از حالتي به حالت ديگر حركت مي‌كند. در سنت شعر و شعر سنتي ما هم انواع زبان‌هائي كه نام برديد در شعر و ـ و گاهي در يك شعر ـ تجلي داشته‌اند. ما نمي‌توانيم ميان جلوه‌هاي گوناگون زباني، الاهم في الاهم كنيم. در نخستين كتاب شعر من، « فردا اولين روز  دنياست » رگه‌هائي از زبان گفتاري كه امروز بعضي از دوستان مدعي كشف و ثبت آن به نام خودشان هستند وجود داشت. در شعر گذشته‌ي ما هم، مواردي از اين دست بسيار است. سعي نيما هم بر اين بود كه زبان شعر را به طبيعت گفتار نزديك كند. اما همان حافظي كه مورد قبول اكثريت شعرخوانان است، زبان خطابي، گفتاري، نحوگريز و نحوپذير و . . . را در هم آميخته و نهايتاً زبان حافظ را پي ريخته كه آن را زبان غيب مي‌نامند. چون مي‌تواند با ضمير ناخودآگاه ما و نيز با شعور ما رابطه بگيرد و با ما تكميل شود. چرا مردم ايران اين‌قدر به فال حافظ علاقمندند؟ براي اين‌كه جنبه‌ي هرمنوتيكي شعر حافظ آن‌قدر بالاست كه هر شنونده‌اي، بخشي از خود را در شعرهاي او مي‌بيند و حافظ را با خودش و خودش را با او همساز و همروند و هم‌ذات مي‌يابد. در فال‌گيري از حافظ، ما نيات و آرزوهاي خودمان را بر نيات مه‌آلود و پنهان شعر او تطبيق مي‌دهيم و يا برعكس، حافظ را به گزارشگر روح و جان خود تبديل مي‌كنيم. سرشت زبان حافظ است كه چنين امكاني را فراهم مي‌كند. شما نمي‌توانيد با شاهنامه‌ي فردوسي فال بگيريد، چون زبان فردوسي، در اغلب موارد گزارشي تك‌ساحتي و يك‌سويه از واقعيت يا افسانه است.

در شعر سنفوني سياه، لايه‌هاي چندگانه‌اي از زبان وجود دارد. يك لايه‌ي آن، ظاهراً تطبيق سرنوشت شاعر با ميرزاآقاخان كرماني است.   (توضيح پائين شعر، اين برداشت را تقويت مي‌كند.) لايه‌ي عميق‌تري از آن، ارائه‌ي صورت مثالي مرگ و زندگي است. لايه‌اي باز هم عميق‌تر، گشت و واگشت در تناسخ اجتماعي است. در زبان اين شعر هم، هم مونولوگ هست هم ديالوگ. هم جنبه‌ي مونوفونيك هست هم جنبه‌ي پلي‌فونيك. اين شعر، شعري سهل و ممتنع است. زبان آن هم همين‌طور.

 

شاكر: جهان شاعرانه، جهاني متفاوت است. گروهي سعي دارند تا با درگيري اين جهان با دنياي مبتني بر منطق‌هاي تئوريك آن را مخدوش كنند. آيا گزاره‌هاي تئوريك مي‌توانند گزاره‌هاي شعري خلق كنند؟ آيا ما شعر تئوريك داريم؟

 

ماني: ما شعر تئوريك نداريم. نمي‌توانيم داشته باشيم. مي‌توان پس از خوانش و بررسي وجوه تفارق و تفاوت شعرهاي يك دوره و بررسي ساختمان و زبان و گويه‌هاي آن‌ها، تئوري شعر آن دوره را تدوين كرد، اما نمي‌توان با خواندن مثلاً تئوري شعر پسامدرن، شعر پسامدرن سرود. اين تلاشي بيهوده و مضحك است. البته ذهن آدمي پذيرنده و خلاق است. آموختن و دانستن ‌از شرط‌هاي نخستين شاعري است. اي بسا ذهن شاعر بتواند با گواردن اين و آن تئوري، در گوشه‌ي اين يا آن شعرش، نمائي تازه از ساحت‌هاي زندگي بدهد. اما شاعران بزرگ، بي‌آن‌كه اراده كنند، مواد لازم را براي تدوين تئوري‌هاي شعري توسط تئوري نويسان فراهم مي‌كنند، و شاعران كوچك دنباله‌رو اين تئوري‌ها مي‌شوند.

 

شاكر: شعر شما منشي شورشي و پنهان دارد. منشي كه در بطن خود انقلابي آرام را در متن محتوا رقم مي زند: « در پشت شيشه‌هاي خيالم / از ابر فكر من / رگباري از تصاعد اعداد / بر ريشه‌هاي ترد خيالم / تشكيل مي شود و . . . »    ( فردا اولين روز دنياست) و يا در ستاره در شن اين مشيء بيشتر ديده مي‌شود، البته در محتوا . . .

 

ماني: جوان‌تر كه بودم فكر مي‌كردم مي‌توانم دنيا را تغيير بدهم. حالا در 51 سالگي مي‌بينم كه دنيا مرا تغيير داده است! به اين نتيجه رسيده‌ام كه با ادبيات نمي‌توان انقلاب كرد. اصلاً ادبيات و انقلاب ربط مستقيمي با هم ندارند. انقلاب در پي تغيير سيستم‌هاي سياسي است و ادبيات به دنبال تغيير در محتواي فرهنگ و زبان. اين، به معناي اين نيست كه اديب نبايد سياسي باشد. حق هر شهروند ـ از جمله هنرمند ـ است كه در سرنوشت سياسي‌اش در چهارچوب‌هاي متعارف مداخله كند. اما ادبيات نمي‌تواند سياسي باشد. يعني نبايد به سطح ابزاري براي مداخله در امور سياسي تقليل يابد. بي شك ادبيات و هنر كه حاصل فرافكني موجودي اجتماعي با نام اديب و هنرمند هستند، خواه ناخواه مقولاتي اجتماعي يا فرهنگي هم هستند و از تحولات اجتماعي در زمان و مكان خود تأثير مي‌گيرند و بر آن‌ها تأثير هم مي‌گذارند. اما اين تأثير و تأثر بسيار غيرمستقيم و مي‌توانم بگويم غيرارداي است. جنبه‌ي شورشي ـ كم يا زياد ـ در شعر همه هست، چرا كه شاعر الگوي ذهني و عاطفي ويژه‌ي خود را در برابر الگوهاي موجود مي‌گذارد. اسم اين كار را مي‌توان شورش شاعرانه گذاشت. اما من ديگر به شعر انقلابي و شورشي باور ندارم.

 

شاكر: شما يك شاعر با مؤلفه‌هاي قوي واقع‌گرايي هستيد. گاهي جهان‌بيني شما با نوعي خاص و عميق از واقعيت ديده مي‌شود، حتي تصاوير سوررئال و ذهني شما در « ستاره در شن » به طور مشخصي از لايه‌هاي قوي واقعي برخوردارند. آيا مبتني بر نوع جهانبيني، تأكيد خاصي بر واقعيت داريد؟

 

ماني: سطح تماس اثر ادبي با خواننده كجاست؟ جواب من اين است: واقعيت.

واقعيت، كليد مشتركي است در دست شاعر و خواننده‌ي شعر كه با آن به ذهن و ضمير يكديگر راه يابند. ما جهان را با استفاده از اجزاء شناخته شده‌ي آن بيان مي‌كنيم. مثلا « آب » يكي از اجزاء واقعيت است. اگر شاعر با آفرينش يك تصوير كه در آن آب محوريت تصويري دارد بخواهد از نرمي و رواني سخن بگويد و مثلاً بگويد مي‌توان همچون دريا، پذيرنده و نرمش پذير بود   ( تولرانت )، تشخصي فردي به آن مي‌دهد. يعني، نظر يا روحيه‌ي خود را با ارجاع به دريا كه براي او و خواننده‌اش شناخته شده است با خواننده در ميان مي‌گذارد. اما، دريائي كه در شعر از آن سخن رفته، چيزي متفاوت و فراتر از دريا است. درياست به علاوه‌ي شاعر. از سوي ديگر، خواننده هم كه واكنش ذهني و عاطفي خود ويژه‌اي در ارتباط با دريا دارد، به هنگام خوانش آن شعر، در عاطفه و ذهنيت جاري در آن مداخله و مشاركت مي‌كند. برداشت او از تصوير دريا در آن شعر بي گمان با آنچه شاعر مي‌خواسته يكسان نيست. مي‌بينيم كه با اتكاء و ارجاع به واقعيت، تبادل ذهني و فراواقعي ميان هنرمند و هنرپذير صورت مي‌بندد. لذا، هيچ اثر هنري نمي‌تواند بدون ارجاع به واقعيت‌هاي بيروني، خود را بروز دهد. جامعه هم بخش از واقعيت ـ به معناي كلي و فراگير آن ـ است. رجوع به آن، براي انجام آن تبادل ذهني و عاطفي و حتي عقلي امري اجتناب ناپذير است. حال اگر اين ارجاع، با نيات سياسي و با غلبه‌ي عين بر ذهن  انجام گيرد، نتيجه‌اش مي‌شود ادبيات واقعگرا و متعهد و مسئول كه اغلب عمر كوتاهي دارد و به سطح ابزاري براي نيات سياسي تقليل يافته است. چون كه جنبه‌هاي سوررئال و ناخودآگاهي و فرديت در آن بشدت كاهش يافته است. من سابق بر اين چنين شعرهائي داشته‌ام. برخي‌شان بسيار موفق هم بودند. از جمله خطابه‌ها كه مورد پسند شاملو بودند و انتشارشان در كتاب جمعه، اهل شعر را متوجه من كرد. اما امروز نگاهم بكلي متفاوت شده. فرايند اين تحول را در كتاب « سپيده‌ي پارسي » بهتر مي‌توان ديد تا در « ستاره در شن ».

 

شاكر: در شعر نيمه بلند « سنفوني سياه » به يك پديده جالب برخوردم كه شايد دغدغه‌ي خود من نيز هست. « تاريخ » و مفاهيم تاريخي به عنوان سوژه‌اي شكل دهنده در اثر هنري. هم‌كناري ميرزا و ميرزا و . . . در چند بُعد زماني. تاريخ يك عنصر واقعي است كه با استعانت از آن مي‌توان به راحتي منطق‌هايي شورشي، نقادانه و حتي به صورت بازخواني در اثر هنري خلق كرد. يادم آمد يك نقاشي را از گوگن ديدم كه او در اين نقاشي، صليب كشيدن عيسي را دوباره در يك زمان ديگر نمايش داده بود در زماني كه شايد همه در انتظار ظهور عيسي بودند، ولي خود منتظران و شايد هم ارباب كليسا، او را دوباره به صليب كشيدند؛ اين نوع استفاده از تاريخ براي من هميشه مطلوب بوده كه در واقع من در « سنفوني سياه » دوباره با آن برخورد كردم. شما در اين مورد استفاده از « پديده » تاريخ موافقيد و اصلاً تاريخ و شعر و . . .

 

ماني: بله! در پاسخ به يكي از پرسش‌هاي ديگرتان به اين موضوع اشاره كردم. شما مثلاً شعر چهارشنبه‌ي خاكستر از اليوت را دوباره مرور كنيد تا ببينيد او در اين شعر موفق و ماندني، در اين شعر كه جهاني شده است، چقدر از وقايع تاريخي و ديني و اسطوره‌اي بهره گرفته است. من به تاريخ علاقه‌ي فراواني دارم. به ويژه تاريخ ايران. از نوجواني رمان‌هاي تاريخي را بسيار مي‌خواندم. هنوز هم كتابخانه‌ام پر از كتاب‌هائي است درباره‌ي تاريخ. تاريخ، سكوي پرش ما به سوي آينده است. ارجاع ذهني به تاريخ و تكيه بر رويدادهاي تاريخي براي بيان امروز و فردا، امري است كه به صورت خود به خودي در بسياري از شعرهاي من اتفاق افتاده است. شعر بلند « كتيبه‌ي جاري» در كتاب « ماه در آينه »‌ي من كه خوانندگان بسياري را به خود جلب كرد، عبور از درون تاريخ ايران است براي تصوير كردن امروز. شعر           « بازخواني سرزمين پرپر شده » در كتاب سپيده‌ي پارسي هم چنين است، اما با زباني ديگر، زباني سوررئاليستي.

 

شاكر: بهتر است كمي سؤال را روي ادبيات معاصر ببريم. شما در كتاب زير چاپ « هستي شناسي شعر » كه من موفق به مطالعه‌ي آن شدم، علاوه بر معيارهاي زباني شعر فروغ در مقدمه‌ي بحث، همراه نگاهي كاملاً ايدئولوژيك و فكري با اين اثر برخورد كرده‌ايد و با توجه به نوع ايدئولوژي حاكم بر ذهنيت فروغ، سعي در نتيجه‌گيري‌هايي خاصي داشته‌ايد. آيا نگاه ايدئولوژيك به يك اثر ما را از ذات هنري اثر جدا نمي‌كند؟

 

ماني: فكر نمي‌كنم بشود چنين برداشتي از آن مقاله كرد. من در آن مقاله نگاه اجتماعي فروغ را بررسي كرده‌ام كه امري است واقعي. اتفاقاً فروغ و تمامي شاعران مطرح ما در طول تاريخ، نگاهي از سر وجدان اجتماعي به جامعه داشته‌اند و اين فرق مي‌كند با نگاه ايدئولوژيك. جهان‌نگري شاعر هم جزئي از ذات و سرشت شعر است. اگر همه چيز را از شعر بگيريم ديگر از آن چه مي‌ماند كه نام « ذات هنري » به آن بدهيم؟! شما انديشه و جهان‌نگري را از شعرهاي مولوي و حافظ و رودكي و شاملو و نرودا و فروغ و اليوت و لوركا و . . . حذف كنيد (كه البته ناشدني است) در آن صورت از كار آن‌ها چه باقي مي‌ماند؟ هيچ! چرا بايد نگران باشيم كه نگاه شاعر به هستي و حتي جامعه‌اي معين در زمان ـ مكاني معين در شعرش جاري شود؟ حتي سبك و زبان شاعر هم محصول نوع نگرش او به جامعه و جهان است. فقط مسأله اين است كه جهان‌بيني شاعر چگونه در اثرش جاي مي‌گيرد و اثرش را به چگونه شعري تبديل مي‌كند. من در كتاب « هستي شناسي شعر » در پاساژهاي گوناگوني به جوانب مختلف اين امور پرداخته‌ام. به هرحال، وجدان اجتماعي شاعر كه خواه ناخواه با آفريده‌هاي او عجين است، جزئي تفكيك ناپذير از هستي شعر است.

 

شاكر: « بارت » در كتاب « زير درجه نوشتار » معتقد است كه يك متن روزنامه‌اي را مي‌توانيد به شكل شعر تقطيع كنيد و سپس آن را بخوانيد. تا اينجاي قضيه تفاوتي با شعر ندارد، اما چيزي در شعر وجود دارد كه در متن شعر شده نيست. هدف من از اين سخن اين بود: چه در شعر شما چه در شعر فروغ و چه در شعر ديگر شاعران اصيل، به رغم فرمي گفتاري و گاه نزديك به نثر، اما يك عامل يا مؤلفه يا ذات، آن را از نوع فرم جدا مي‌كند؟ به نظر شما اين مؤلفه چيست؟

 

ماني: اين مؤلفه همان ميزان و غلظت ضمير ناخودآگاه شاعر ( فرديت او ) است كه متن را از حوزه‌ي گزارش و منطق محض به حوزه‌ي شعر مي‌برد. در جائي نوشته‌ام كه در باغي كه خاك و آب و هوا و آفتابش براي همه‌ي درختان يكسان است، درخت سيب با جذب همان عناصر، سيب مي‌دهد و درخت انگور، انگور مي‌دهد و درخت گردو، گردو. يعني سرشت و ژن اين درخت‌ها از موادي يكسان و مشتري، ميوه‌هائي كاملاً متفاوت بوجود مي‌آورند. شاعران هم با عبور دادن واقعيت بيروني كه براي همه مشترك و يكسان است از سرشت و ذهنيت كه كاملاً شخصي است، آفرينش‌هاي بكلي متفاوتي را در برابر ما مي‌گذارند.

قدرت خلاقه يا استعداد شعري، چيزي نيست مگر همان تناسبي كه بين هويت ذهني شاعر با ضمير خودآگاه و واقعيت بيروني برقرار مي‌شود. اين تناسب، خودش را در زبان، نوع تعابير و تصاوير، نوع نگرش و ميزان توانائي شاعر متجلي مي‌كند. فرم ظاهري شعر ( نوع نوشتنش ) چندان مهم نيست. يك نفر نابينا هم كه هيچ گاه شكل نوشتاري شعر را نديده است مي‌تواند با شنيدن يك متن بگويد كه شعر است يا يك گزارش روزنامه‌اي. آناني كه بر سر پلكاني نوشتن يا زير هم نوشتن سطرهاي شعر و . . . با هم نزاع دارند توجه نمي‌كنند كه شعريت شعر، در حضور شاعرانه‌ي ذهن و عاطفه‌‌ي شاعر است و نه در شكل ثبت آن بر كاغذ.

 

شاكر: در بخشي از همين كتاب هستي شناسي به بحثي جامعه شناسيك درباره‌ي خرافه و تابو پرداخته‌ايد. من با تمام اين بحث موافق بودم، اما يك سئوال هميشه با من وجود دارد. از آنجا كه شعر همواره در فضايي انتزاعي، تجريدي و سوررئال خلق مي‌شودكه زاييده‌ي همان احساسات و خاستگاهي است كه مثلاً خرافه نيز در همين تجريدها وانتزاع‌ها خلق مي‌شود ـ البته نه به طور عام ولي به طور خاص ـ آيا شما در بحث هستي شناسانه و پديدارشناسانه‌ي شعر با اين موضوع موافقيد؟

 

ماني: اميدوارم پرسش شما را درست فهميده باشم. مي‌خواهم بگويم خاستگاه خرافه و تابو با خاستگاه شعر و هنر متفاوت است. خرافه و تابو پاسخ‌هاي كژ و مژي است از روي ترس و ناداني به مهمترين مسائل هستي. حال آن كه هستي، پس از گوارده شدن در كارگاه شور و شعور شاعر، به صورت پاسخي انديويدوئال به پرسش‌هاي بشر بروز مي‌كند.

 

شاكر: كتاب « ادبيات و اروتيسم » شما به عنوان اولين كتاب جامع در اين مبحث مطرح مي‌شود كه به زبان فارسي نوشته شده است. پيش از اين اكثر مباحثي در حوزه‌ي« اروتيسم ادبي » يا حتي خود « اروتيسم » بيشتر در يك يا دو فصل و خيلي بسته و محدود مطرح مي‌شد ( مانند هفتاد سال عاشقانه‌‌‌ي شهيد محمد مختاري ) منهاي چاپ اين اثر در فضاي بدون سانسور خارج از كشور، من اين كتاب را به عنوان يك كتاب مرجع در اين مبحث مي‌دانم كه مِن‌ْبعد براي محققين و علاقه‌مندان باب تازه‌اي را گشوده است. اما يك نكته در آن شايد به عنوان كمبود به نظر مي‌رسد و آن هم عدم پرداخت ويژه و متكثري بر روي ادبيات امروز ايران يعني از حول و حوش دهه‌هاي شصت و هفتاد و امروز ايران، چون من زماني كه آثار و نوع پرداخت شما را ديدم، جاي خالي آثار زيادي را در اين كتاب مشاهده كردم . . .

 

ماني: فراموش نكنيد كه حدود يك دهه از چاپ نخستين آن پژوهش در « بررسي كتاب » در آمريكا گذشته است. آن پژوهش سه سال قبل از نخستين چاپش آماده بود و من در چند سخنراني در مونترال و دوسلدورف و سيدني آن را ارائه دادم. لذا نمي‌شد از شعرهاي دهه‌اي كه هنوز نيامده بود در آن سخن گفت. امسال هم كه آن را به صورت كتاب منتشر كردم، فرصتي براي تكميل آن نداشتم. سرانجام روزي اين مبحث بكر و جالب  پي گرفته خواهد شد. شعر اروتيكي، پس از انتشار آن پژوهش، به نُرمي فراگستر در ادبيات برون‌مرزي تبديل شد. ترس بسياري ريخت و شروع كردند به فرافكني خود در اين زمينه. كارهاي خواندني و ماندني هم حاصل شده كه نيازمند بررسي تازه‌اي هستند.

 

شاكر: در زماني كه ادبيات اروپا تازه به مطرح كردن عشق‌هاي شواليه‌اي و معلق رسيده بود، ما در ادبيات كلاسيك خود نمونه‌هاي بسيار ظريف و زيبايي از عشق‌هاي تنانه داشته‌ايم، منهاي اين‌كه بخش عظيمي از تنانه‌نگي در ادبيات غرب، ماحصل دنياي مدرن و رهايي از چنگال كليساست و همچنين در مبحث پورنوگراف، ماحصل خاص دنياي مدرن است، آيا با اين تعابير مي‌توان گفت كه ادبيات ما با تمام موانع عرفاني و مذهبي در زمينه‌ي پرداخت و رسيدن به عشق‌هاي زميني و تنانه، به مراتب مترقي‌تر از ادبيات غرب بوده و ادبيات غرب در حوزه‌ي تاريخي خود اين خلاء را دارد؟

 

ماني: نه! اگر تعريف معيني از ادبيات اروتيكي داشته باشيم و آن را مثلاً مكتبي شعري بدانيم با اصول و روش‌هاي خاص خود، آنگاه خواهيم ديد كه اين نوع ادبيات، براي نخستين بار در اروپا ( در آغاز بيشتر در فرانسه و سوئد ) شكل گرفت و رواج يافت. البته كه در ادبيات ايران و بسياري كشورهاي ديگر ـ در زمان‌هاي بسيار دورتر هم ـ رگه‌هائي از اروتيسم ادبي وجود داشته است. در ويس و رامين مثلاً. من در موزه‌ي سكس در آمستردام دو كتاب شعر فارسي ديدم از شاعران ايراني كه در دوران صفويه به هند گريخته بودند.

( البته در درون قفسه‌ي شيشه‌اي نمي‌شد آنها را ورق زد ). ما الفيه و شلفيه هم داشته‌ايم در همان كتاب « ادبيات و اروتيسم » كه پژوهشي است در اروتيسم ادبي از رودكي تا به امروز، من هرجا متني از اين دست يا نزديك به آن يافتم به آن استناد كردم. سابقه‌ي ادبيات ما مسلماً از غرب بيشتر است، اما سابقه‌ي ادبيات اروتيكي به معناي كامل و شناخته شده‌ي آن در غرب بيشتر از ما است. خيلي هم بيشتر و گسترده‌تر و گشوده‌تر كه اصلاً با آنچه كه ما در اين زمينه داريم قابل سنجش نيست.

 

شاكر: شما در ژانر ادبيات كودك، فعاليت بسيار چشمگيري داشته‌ايد كه اين امر در كارنامه‌ي شما به چشم مي‌خورد، اما آنچه اخيراً با آشنايي شما به زبان آلماني اتفاق افتاده است، ترجمه‌ي آثاري از زبان آلماني به زبان فارسي براي كودكان و نوجوانان است. به نظر شما در اين حوزه چه بايد كرد تا تمام ظرايف فرهنگي و نكات كليدي ادبيات فولكلوريك زبان مبدأ به زبان مقصد براي ادبيات كودك و نوجوان ترجمه شود؟ آيا با رساندن ساختار فرهنگي زبان مبدأ موافقيد يا هضم آن در ادبيات مقصد؟

 

ماني: انتقال ساختار فرهنگي زبان مبدأ به زبان مقصد امري نسبي است و بستگي به متني دارد كه برگردانده مي‌شود. اصولاً ادبيات داستاني و داستان‌هاي كودكان به علت ارتباط نزديك‌شان با واقعيت، سهل‌الترجمه هستند. ترجمه‌ي شعر و متون عميقاً شاعرانه‌ست كه مترجم را از پاي در مي‌آورد.   


 
یکشنبه، 2 فروردین، 1383

هشتاد۶

ساقيا آمدن عيد مبارك بادت

شماره‌ي ششم :

فروردين 1383

حرف اول

شعر : احمد حسيني ، ندا صفري

شعر جهان : آنا آخماتووا

لذت ادبي و حرف هاي ديگر

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حرف اول

دومين همايش شعر استان خوزستان پيش روست.

اگر اغراق نباشد، برگزاري اولين همايش شعر استان خوزستان در اواخر ارديبهشت 82 ، بزرگ‌ترين حادثه‌اي بود كه در تاريخ شعر معاصر اين استان رخ داد. تقريباً اكثر قريب به اتّفاق كساني كه مقوله‌ي شعر را جدّي گرفته‌اند و در حوزه‌ي جغرافيايي مذكور زندگي مي‌كنند، در اين همايش حضور داشتند. استقبال دوستان شاعر، پشتوانه‌ي خوبي براي مسؤولين و برنامه‌ريزان است كه ترديدها را به كنار نهاده و براي فعّال‌سازي حركت شعر در استان، بستر سازي كنند و در هزينه كردن، ترديد به خود راه ندهند. ديگر اين‌كه، اكنون چشم‌انداز ادامه‌ي اين همايش در سال‌هاي آتي، روشن‌تر جلوه مي‌كند و مي‌توان انتظار داشت كه به يكي از برنامه‌هاي ثابت و پايدار هنري سرزمين ما تبديل شود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر

احمد حسيني

براي سياوش سبزي

« ما در ظاهراً جريان داريم »

تُف به زندگي

كه دورت نمي‌گردد

كه وِل نمي‌كند منفعل نباشي

كه نمي‌گردد

ما نطفه بوديم وُ عقلمان نمي‌رسيد

كه است از اوّل بود بود وُ بود اصلاً نيامده بود

عقلمان نمي‌رسيد

وگرنه

ژن‌ها را طوري مي‌چيدم كه دست‌كم

 

خدا شانس بدهد!

حالا هم

فعلت را بكار پاي كُناري كه خودت مي‌داني

زندگي در گورهاي دسته جمعي يعني مرگ

كه گيس‌هاي آبرو را بريده‌ام براي نبود

براي زندگي

براي ما ـ كه در ظاهراً جريان داريم ـ

براي تو.

 

ندا صفري

نمي‌دانم چقدر بزرگ شده‌ام!

كفش‌هايم

به تو مي‌رسم؟!

×××

ـ پرده‌ي اول

{ حق با شماست

عشق را بي تو به تماشا نشسته‌ام. }

ـ مزه‌ي گس بودن ـ

و ريل‌هاي زندگي‌ام،

تداوم ناهنجار رفتن

گناه موهايم در آينه‌ي مادربزرگ

غربت چشم‌هايم با خاك

و ناخن‌هايم،

كه از رنگ تهي مي‌شوند.

بيست و چهار پاره‌ي ذهنم، مفهومي گنگ،

در انتظار فصلي خاكستري

ـ فاصله‌هايي كه رج مي‌زنند بودن را ـ

كودكاني كه به آسمان مي‌رسند

و آرزوهايشان در حجم فاسد زندگي مي‌پوسد.

×××

ـ پرده‌ي آخر

{ حق با من است

به زندگي نرسيده، مرده‌ام }

ـ مرگ قهرمان ـ

و سنگي سرد

با هزاران خاطره

ـ تداوم آمدن‌ها و رفتن‌ها

و پرده فرو مي‌افتد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر جهان

شاعر : آنا آخماتووا

مترجم : سارا عبادي

نمي‌دانم زنده‌اي يا مرده؟

نمي‌دانم

         اصلاً مي‌توانم وجودت را بازيابم

يا تنها مويه مي‌شوي در خيالم آرام

         هنگام كه غروب، رنگ مي‌بازد

 

هم از براي توست:            دعاهاي روزهام

                                     تب و تاب بي‌آرام شب‌هام

از شعرهام: انبوه سپيدها

از چشم‌هام: شعله‌اي آبي

هيچ‌كس اين‌چنين به ناز پرورده نشد

نه هيچ‌كس چنين شكنجه

نه!

نه بيش از من

نه حتّي آن‌كه مرا تسليم شكنجه كرد

نه حتّي آن‌كه دلنوازي كرد مرا

                            و فراموش!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گفتگو

لذت ادبي و حرف‌هاي ديگر

تنظيم: احمد حسيني

احمد حسيني: در آغاز بابت حضورتان در اين گفتگو تشكر مي‌كنم و با توجه به آشنايي خوانندگان هشتاد با شما و آثارتان، پيشنهاد مي‌كنم بدون معرفي و مقدمه وارد بحث اصلي شويم. التذاذ ادبي و ضرورت به وقوع پيوستن آن در مواجهه‌مان با متون ادبي، مقوله‌اي است كه مايلم به آن بپردازيم.

بهمن ساكي: براي انتخاب اين موضع، تشكر مي‌كنم. من فكر مي‌كنم همه‌ي معيارها در ادبيات به سمت لذت پيش مي‌رود؛ هر چند التذاذ ادبي فقط يك معيار در كنار ديگر معيارهاست. ضمن اين‌كه فكر مي‌كنم لذت بردن از ادبيات در عصر ما، دامنه‌دارتر شده است، امروزه با شكسته شدن اقتدارهاي گذشته مواجه‌ايم بدين معني كه داناي كل از تخت پائين كشيده شده و موضوعي به نام قدرت، چيزي به عنوان ضد قدرت را درون خود مي‌پرورد و در هر لحظه امكان فروپاشي معنا به سود معنايي ديگر وجود دارد. التذاذ ادبي در دل اين فرايندها زندگي مي‌كند. فرد، هم در قياس با فرديت خود در برابر خود، و هم در قياس با فرديت خود در برابر موضوعي به نام جهان، تعريفي براي ذائقه‌ي خود پيدا مي‌كند. « دون كيشوت سروانتس » جاي خود را به « گرگوار سامسا كافكا » مي‌دهد ـ نه به لحاظ شخصيتي بلكه به لحاظ وضعيتي ـ آدمي كه تجربه‌ي اين دو لذت را دارد و در جهان متلاطم امروز، فرو ريختن آني مفاهيم را به عينه مي‌بيند، درك « گرگوار سامسا كافكا » براي او پيچيده نيست، بلكه لذت بخش هم هست.

حسيني: پس امروز كه هر چيزي چند معنايي يا حتي نامعنايي خود را در خود مي‌پرورد، التذاذ ادبي را حتي مجموعه‌ي هنرمندان هم نمي‌توانند به يك سمت و سو سوق دهند.

سياوش سبزي: دوست دارم اين جمله‌ي شما را كمي باز كنم. لذت ادبي يك بحث شخصي است؛ يعني من ـ حتي به عنوان يك شاعر ـ نمي‌توانم بگويم مخاطبان شعر فارسي در حال حاضر از چه متني لذت مي‌برند چون متن‌ها در حال تغييرند، طبيعتاً سليقه‌ها هم بايد تغيير كنند.

مهدي مرادي: اينجا سؤالي مطرح مي‌شود: اينكه چه مي‌شود در دوره‌اي اثري با اقبال مواجه مي‌شود و اثر ديگر نه؟ مثلاً شعري در دوره‌ي خودش خوانده نمي‌شود و در دوره‌ي بعد همان شعر وردِ زبان‌هاست. شعر « بيژن الهي »و« بهرام اردبيلي » و ديگران را ببينيد كه امروز، دوباره مورد بازخواني قرار گرفته. خودم كه فكر مي‌كنم بابت تب و تاب‌هاي سياسي آن دوره بوده است كه مثل ابر جلوي آفتاب اين شعر آمده بود. حضور پر رنگ شاعران ديگر هم بي تأثير نبوده كه ديكتاتوري حاكم بر زبانشان، ذهن مخاطب را به سوي نوع خاصي از شعر كه طبيعتاً نوع خاصي از لذت را هم به همراه داشته سوق مي‌داده. امروز مي‌توانم منصفانه‌تر از شعر آنها لذت ببريم و بهره بگيريم.

حسيني: البته درست است كه در زمانه‌ي ما سليقه‌ها بسيار متفاوتند ولي اشتراكاتي هم ـ به درست يا غلط ـ وجود دارد كه باعث شده اين سليقه‌ها در جاهايي به هم برسند. مثلاً اگر دقت كنيد مي‌بينيد كه مؤلفه‌اي مثل چند صدايي كه در شعر دهه‌ي هفتاد زياد به آن پرداخته شد، ناخودآگاه در ميان مخاطبان مبدل به يك سليقه‌ي عمومي شد و عموماً اين ويژگي در هر متني ديده مي‌شد لذت آفرين مي‌نمود. حتي سؤالي كه آقاي مرادي مطرح كرد هم گواه بر وجود نقاط مشتركي است كه در ذائقه‌ي مخاطبان وجود دارد و بي‌شك شاعري با اقبال مواجه مي‌شود كه خودآگاه يا ناخواسته انگشت روي اين اشتراكات گذاشته باشد.

مهدي متين‌راد: دقيقاً همين‌طور است. ولي اينجا مسأله‌اي كه هست اين است كه ما لذت را در چه مي‌بينيم؟ آيا مي‌خواهيم لذتي آني به مخاطب دست بدهد يا لذتي براي ما مهم است كه ماندگاري يك اثر را تضمين مي‌كند؟ مثلاً در سروده‌هاي كسي مثل مريم حيدر زاده كه زياد هم در مورد آنها صحبت شده، اين شخص به اين نقاط مشتركي كه آقاي حسيني اشاره كردند دسترسي يافته اما الآن مي‌دانيم كه اين يك فريب بيش نبوده و لذتي كه ماندگار نباشد، براي ما ارزشي ندارد. مثل لذت از غذا خوردن است كه وقتي سير شديم ديگر تبديل به عذاب مي‌شود.

ساكي: ببينيد! وقتي ما مي‌آييم جريان شناسي مي‌كنيم ناچاريم به موضوع تاريخ متوسل شويم. تمام دگرگوني‌ها در عرصه‌ي جغرافياي سياسي ـ اجتماعي، حلقه‌هاي اين زنجيرند. تغيير در هر كدام، طيف دامنه‌داري از تغييرات در ديگر عرصه‌ها را موجب مي‌شود. ذائقه‌ها هم در سايه‌ي اين تغييرات شكل مي‌گيرند و در واقع به روز مي‌شوند. تلقي معاصران بيهقي از كتاب تاريخ بيهقي چه بوده و تلقي ما چيست؟ شايد آنها تاريخ بيهقي را يك كتاب تاريخ نگاري در رديف ديگر كتاب‌هاي تاريخ مي‌ديدند. اما وقتي انسان اين عصر با اين اثر مواجه مي‌شود علاوه بر تاريخ نگاري‌ها و ادبيّت متن، با تجزيه و تحليل نظام سياسي ـ اجتماعي عصر بيهقي برخورد مي‌كند و اين خود لذتي مضاعف است. به هر حال يك متن با خصوصياتي كه در خود جمع كرده ممكن است دامنه‌اي وسيع‌تر از آنچه فكر مي‌كنيم داشته باشد. شعر نظامي درست است كه در دوره‌ي خودش به سر نمي‌برد اما در امتداد قرن‌هايي كه پيموده هنوز بعضي از ما آن را مي‌پسنديم. شما چه دليل ديگري بر اين واقعيت داريد؟

مرادي: من به نوبه‌ي خودم دلايلي اقامه كردم. شاخص‌هايي هستند كه در يك دوره پنهان مانده‌اند و الآن رو مي‌شوند. در ضمن نگاه‌ها هم فرق مي‌كند. ما وقتي برمي‌گرديم و تأويل‌هاي جديدي ارائه مي‌دهيم آن تأويل‌ها را در واقع با شرايط امروزي خودمان تطبيق داده‌ايم.

متين‌راد: فكر كنم بحث شرايط امروزي، مهمترين نقش را بازي مي‌كند. از آنجائيكه اين شرايط متغيرند، ذائقه‌ها هم تغيير مي‌يابند يا لااقل بايد اين طور باشد. اصولاً لذت، يك فرآيند نيست، بلكه مجموعه‌اي از فرآيندهاست كه با هم در تعامل هستند. از اين تعامل است كه در ما چيزي به نام لذت ايجاد مي‌شود. بسيار پيش آمده است كه شعري مي‌خوانيم و از آن خوشمان نمي‌‌آيد يا لااقل آن انتظاري را كه داريم برآورده نمي‌كند اما دفعه‌ي بعد و در يك موقعيت جديد، همان شعر براي ما لذت‌آفرين مي‌شود. اينجا ديگر چيزي در شعر اتفاق نيفتاده است بلكه اين ما هستيم كه در شرايطي متفاوت به سر مي‌بريم. پس ما در اينجا يك مجموعه داريم كه شامل شعر، خود ما و شرايطمان و نيز تعامل اينها با هم مي‌شود.

حسيني: ببينيد! وقتي از گذشته حرف مي‌زنيم مسأله‌ به تاريخ ادبيات برمي‌گردد. حالا غبارها كنار رفته‌اند. بعضي از برجستگي‌ها و ضعف‌هاي دوره‌هاي گذشته مشخص شده‌اند. ضمن اينكه ما خيلي بيشتر با نقد اين كارها برخورد داشته‌ايم و مشخص است از كدام مؤلفه‌هايشان خوشمان مي‌آيد يا نه.

سبزي: موافقم! لذت ادبي مثل خود ادبيات، در حال گسترش است و علاوه بر اينكه از فردي به فرد ديگر تفاوت دارد، نسبت به زمانه هم عوض مي‌شود. يعني من كه 10 سال پيش از شعر شاملو به حد اعلاء لذت مي‌بردم الآن چون ذوقم از شعر او فراتر رفته و شيوه‌ي لذت بردنم تغيير كرده، آن گزاره‌هايي كه مي‌آورَد يا واژه‌سازي‌هايي كه مي‌كند يا حتي وجه سياسي‌اش ديگر براي لذت بردنم كافي نيست. يا لذتي كه از سپهري مي‌برم تنها حسّ تاريخي مرا ارضاء مي‌كند. به عبارت ديگر، هيچ‌گاه در شعر گذشتگان لذتي را كه از شعر امروز انتظار دارم جستجو نمي‌كنم.

متين‌راد: يك مورد ديگر، به جنبه‌ي برخورد ما با يك متن برمي‌گردد. اينكه عقلاني با آن برخورد كنيم يا عاطفي. البته شايد اين موارد در نگاه اول غير قابل تمايز باشند ولي به هر حال ذهن انسان امروز كه به شدت عقلاني و منطقي شده، در مواجهه با يك اثر هنري، بايد عقلانيت صِرف را كنار بگذارد. مثلاً اگر از جنبه‌ي منطقي به شاهنامه نگاه كنيم، اغراق‌ها آن‌قدر زيادند كه خنده‌مان مي‌گيرد ( فردوسي در تعريف زال مي‌گويد: « هزار و دوصد من سلاح گران / بپوشيد آن نامور پهلوان » يعني پوشيدن لباسي با وزن تقريبي 3600 كيلوگرم! ) يا در ديوان حافظ، عاشق به شدت، هيچ انگاشته مي‌شود و اين لااقل براي من خوشايند نيست. اما در جنبه‌ي عاطفي كار، حتي ـ جداي زيبائي‌هايي كه دارد ـ همين كه مرا از روزمرگي نجات مي‌دهد برايم لذت‌آفرين است. در مورد شعر امروز بايد بگويم تكنيك‌هاي اجرايي در اين متن‌ها با عقلانيت عمدتاً قابل توجيه است اما در مواجهه‌ي عقلاني، ديگر لذت حسي كه مورد نظر مخاطب ما و حتي خودمان است دست نمي‌دهد.

حسيني: بهتر است در مورد كيفيت لذت صحبت كنيم، در غير اين‌صورت بحث‌ها جسته و گريخته مي‌شود.

مرادي: به گمان من هر متني كه به ما لذت مي‌بخشد دست‌كم بايد نوعي انگيزه‌ي نوشتن را در ما بيدار كند. متني كه ما را در زندگي خودش سهيم كند و بخشي از زندگي ما را هم منعكس كند، به نظر مي‌رسد مي‌تواند يك متن لذت‌آفرين باشد.

حسيني: شما بايد منظورتان را از نوشتن توضيح دهيد. آخر تمام مخاطبان ما كه نويسنده نيستند. شايد هم نوع خاصي از نوشتن مورد نظرتان باشد.

مرادي: من اينجا از لذت‌هاي خودم به عنوان يك شاعر و به طرزي كودكانه و از سر شوق حرف مي‌زنم. اين مسأله‌ را بارت خيلي جالب طرح مي‌كند. او مي‌گويد: « متني به ما لذت مي‌دهد كه به زندگي ما نقل مكان كرده باشد » يعني من بتوانم در مواجهه با آن متن، بخشي از زندگي خودم را مشاهده كنم. در غير اين‌صورت فكر مي‌كنم بحث لذت ادبي منتفي خواهد شد؛ چون تجربيات خودم را به همراه يك سري رسوبات از گذشته به همراه دارم و وقتي شعري را مي‌خوانم كه دست مرا مي‌گيرد، لذت مي‌برم و به آن شعر عزيمت مي‌كنم. يك جمله‌ي معروف هم از فلوبر هست كه مي‌گويد: « يكي از راه‌ها براي تحمل زندگي، غرق شدن در ادبيات است؛ انگار در جشني جاودانه شركت كرده‌ام » خيلي وقت است دارم فكر مي‌كنم در آن جشن چه اتفاقي مي‌افتد كه با جشن تولد توفير مي‌كند؟ لذت اين جشن ـ ادبيات ـ از نوعي مشاركت و ميل مي‌جوشد و بالا مي‌آيد. اگر قرار باشد اثري آن لذت نوشتن را در من بيدار نكند و در واقع فقط مرا مرعوب خودش بكند، لذت‌آفرين نخواهد بود. اگر بخواهيم مصداق بياوريم، خيل شعرهاي دهه‌ي هفتادي. بسياري از اين شعرها ايجاد رعب مي‌كنند. مثلاً آنها ـ هفتادي‌ها ـ ادعا دارند كه داناي كل را كنار گذاشته‌اند و يا . . . ولي همچنان مي‌بينيم كه از يك موضع ستيزه‌جويانه با من مخاطب برخورد مي‌كنند؛ يعني اجازه نمي‌دهند در شعرشان بلند شوم، قدم بزنم، نفس بكشم و حتي ادامه‌ي آن را پي بگيرم.

سبزي: من صحبت آقاي مرادي را مي‌پذيرم؛ به دليل اينكه امروزه نگاه‌مان به شعر، نگاه به يك هستي مستقل است؛ به يك فرد. من شعر را يك انسان مي‌بينم و اين حق را به خودم مي‌دهم كه از آن خوشم بيايد يا نه. بعضي آدم‌ها مرا به زندگي‌شان راه نمي‌دهند و بالعكس، يعني گارد بسته‌اي نسبت به همديگر داريم. طبيعي است كه نمي‌توانيم از همديگر لذت ببريم. هرگاه شعر هم يك هستي مستقل شود بايد اشتراكاتي باشد كه با ما گره بخورد تا سازگار شويم و لذت ببريم و اين به معناي نفي و انكار آنها از جانب من نيست؛ تنها، مسأله‌ي انطباق در ميان است.

ساكي: اين يك رابطه‌ي دوطرفه است؛ يك طرف خالق اثر و طرف ديگر طيف وسيعي به نام مخاطب را در بر مي‌گيرد كه حتي خود خالق اثر هم مي‌تواند در آن بين قرار گيرد. اصلاً موضوع مهم‌تري كه در مفاهيم اتفاق مي‌افتد و به موجوديت معنايي جهان و دامنه‌ي لذت مي‌افزايد، عدم التزام به مفهومِ خود و يا مفاهيم آتيِ خود است. همين، دامنه‌ي مدلولي را توسعه مي‌بخشد و مخاطب جدي شعر، فاصله‌ي خود را با اين دگرگوني مي‌سنجد تا به نقطه‌اي به نام لذت از متن برسد.

متين‌راد: من مي‌خواهم در اينجا درباره‌ي تكثر ذائقه‌ها مطلبي بگويم. اينكه آقاي ساكي گفتند يك رابطه‌ي دوطرفه، بايد بگويم: شاعر، با ذائقه‌هاي مختلفي مواجه است. يعني هر يك از مخاطبين او، ذائقه‌ي خاص خودشان را دارند و فكر مي‌كنم در اينجا براي شاعر، حق انتخابي باقي نمي‌ماند ولي اين مخاطب است كه دست به انتخاب مي‌زند. او در بين شعرها مي‌گردد و هر چيزي را كه به ذائقه‌اي خوش آمد انتخاب مي‌كند.

نزار قباني حرف خوبي مي‌زند. او مي‌گويد:« مردم، قطب‌نما هستند و بدون اين قطب‌نما، شاعر نمي‌تواند نقطه‌اي را كه روي آن ايستاده است از نظر جغرافيايي بشناسد. »

سبزي: مسأله‌ي ديگري هم هست، همان بحث قديمي هنر براي هنر. كساني آمدند و گفتند هنر براي انسان. من اعتقاد دارم در متون ادبي بايد به تلفيقي از اين دو نظريه برسيم يعني هم هنر براي هنر باشد هم براي انسان. به عبارت ديگر اگر ما هنر را براي هنر بخواهيم من در مقام انسان، جايگاهي در آن براي خودم نمي‌يابم. در حالي‌كه اين وجه اومانيستي هنر است كه قادر است مرا در هستي‌اش مشاركت بدهد و در واقع دنياي مرا با دنياي خودش پيوند بدهد.

مرادي: در واقع شايد بشود گفت: شعري كه به مفاهيم ازلي ـ ابدي اشاره مي‌كند شانس بيشتري براي بقا دارد. اين البته فقط يك فرض است ولي چون مسأله‌اي است متعلق به همه‌ي انسان‌هاي آن عصر و عصرهاي ديگر، فرضي قابل بررسي است. مثال عيني‌اش فروغ فرخزاد، كه نه دغدغه‌ي آركائيسم و طنطنه‌ي كلمات را دارد و نه به زبان‌آوري مي‌انديشد. او از منظري به دنيا نگاه مي‌كند به عنوان يك زن، كه منظره‌ي انسان مأيوس دردمندِ دوره‌ي خودش است. فروغ هرگز يك اديب نبوده، برويد آثارش را بررسي كنيد و دستور زبان فارسي شعرش را ببينيد. اين مفاهيمي كه اشاره كردم در كار اكثر شاعران بزرگ دنيا هم يافت مي‌شود و البته با رنگ و بوي خاص خودشان. كافي است شعر ناظم حكمت، نرودا، قباني و . . . را بخوانيم. مگر نه آنها تجربه‌هاي ملموس خود را با ما در ميان گذاشته‌اند؟ مثل تجربه‌ي عشق به عنوان يك مسأله‌ي فراگير، همه‌گير و انساني.

حسيني: البته بايد توجه كرد كه صرفاً استعانت از مفاهيم ازلي ـ ابدي، تضميني در حادث شدن فرآيند لذت و يا ماندگاري يك اثر نيست. به هر حال شاخص تأثيرگذار ديگري هم در شكل گرفتن لذت ادبي، نقشي اساسي ايفا مي‌كند و آن مشخصه‌ي ويژگي هنر است. ببينيد! هر اثر زيبا، صاحب يك ويژگي خاص است كه با تكيه بر آن، قابل تشبيه با هيچ اثر ديگر نيست. خصيصه‌اي كه به تعبير ما « آن » و به قول جويس « چيستي » است. چيزي كه متأسفانه در بسياري از شعرهاي امروز يافت نمي‌شود و گاهي با متن‌هايي برخورد مي‌كنيم كه الگويي سرد از تصوّرات پديدآورندگان آن است كه به جاي عميق شدن در شكل دروني و جاندار هنر، به شكل بيروني معطوف شده، در صورتي‌كه اين حالت زنده‌ي هنر است كه از فعل ويژگي آفرينِ خلاقيت نشأت مي‌گيرد، به عكسِ شكل بي‌جان كه وجه تشابه تمام آثار هنري است. گمان دارم قباني است كه مي‌گويد: « هر شاعر بزرگ بايد يك روابط عمومي داشته باشد و ويژگي‌هاي شعر او، روابط عمومي اوست » من مي‌گويم اين روابط عمومي حتي مي‌تواند متعلق به هر شعر باشد نه هر شاعر.

متين‌راد: اينجا موضوع ديگري پيش مي‌آيد و آن ماندگاري اثر است. من نمي‌خواهم وارد اين مقوله شوم اما در ادامه‌ي بحث التذاذ ادبي فكر مي‌كنم دو نوع التذاذ ادبي وجود دارد، يكي لذتي كه هنگام سرايش به شاعر دست مي‌دهد كه اگر نباشد، شاعر كارش را ادامه نمي‌دهد و اين از موضوع بحث ما هم خارج است و ديگري لذتي كه پس از خلق اثر به مخاطب و شاعرِ پس از سرايش دست مي‌دهد . . .

حسيني: اما من تقسيم بندي شما را نمي‌پذيرم. التذاذ ادبي بعد از سرايش به آدم دست مي‌دهد و حتي خود شاعر هم به عنوان يك مخاطب، از شعر خودش لذت مي‌برد. اصلاً وقتي ما از يك متن حرف مي‌زنيم بايد وجود خارجي داشته باشد وگرنه اصلاً لذتي در كار نيست.

متين‌راد: چطور ممكن است در لحظه‌ي سرايش، به شاعر لذتي دست ندهد! اگر اين‌طور باشد كه شعري بوجود نمي‌آيد چون نمي‌تواند ادامه بيابد ( كه بعضي مواقع اين طور است و ما هم ديگر با شعر سروكار نداريم ). البته شما درست مي‌گوئيد. اين ديگر از بحث ما كه لذت ادبي است خارج مي‌شود. بگذريم! حالا سؤالي به ذهنم رسيد: اينكه آيا يك اثر ادبي كه از آن لذت نبريم، مي‌توانيم بگوئيم يك اثر ادبي است؟

مرادي: هدف ادبيات در وهله‌ي اول، لذت است. متون ادبي در مرتبه‌ي اول بوجود مي‌آيند تا لذت ببريم وگرنه مي‌توانيم به چيز ديگري رجوع كنيم. هدف ادبيات اين نيست كه ما را وادار به تأمل كند يا خيلي كارهاي ديگر كه مي‌تواند؛ اينها همه هست ولي كاركرد اصلي آن در بحث لذت ارائه مي‌شود.

سبزي: ببينيد! لذت يك بحث ساده نيست. كلمه نيست. وقتي من مي‌گويم از يك متن ادبي لذت مي‌برم دارم خودم را توضيح مي‌دهم. دارم مي‌گويم كه چه طوري هستم. وقتي مي‌گويم از وجه اومانيستي شعر خوشم مي‌آيد در حقيقت معيارهاي شخصي‌ام را عرضه مي‌كنم. بدين ترتيب، بحث لذت يك بحث پوياست كه مبيّن شخصيّت منِ مخاطب در هر دوره‌اي است.

ساكي: بعضي شعرها يا ديگر آثار ادبي هستند كه در دراز مدت با آنها سروكار داريم و در واقع به موجودي تزئيني بدل نشده‌اند؛ اين به قوّتِ خودِ متن است. شاعران بزرگ نبض‌هايي در پيكره‌ي نظام اجتماعي پيدا كرده‌اند كه معطوف شدن به آنها ضامن استمرار آثارشان شده است. مثلاً آدم هوشمندي به نام شاملو اين نبض‌ها را يافته و از طرفي با زباني قدرت‌مدار، به نقد قدرت مسلّط مي‌پردازد؛ يعني گفتمان دوطرفه‌ي قدرت كه هر كدام از اين قدرت‌ها شكل خاص خودش را دارد. لذتي كه از شعرهاي اين فرايند حاصل مي‌شود در هر دهه متفاوت است. يك بي‌نظمي بايد جايگزين شود تا طعم‌هاي جديدي خلق كند و به تدريج، خود به نظم بدل شود و جايش را به ديگري بدهد. اين جابجايي‌ها كمتر استثناء پذير است. اما دامنه‌داريِ آنها به قوت متن و توانايي‌اش در خلق لذت بستگي دارد.

مرادي: خب! در جامعه‌اي استبداد زده، طبيعي است كه چنين شعري مي‌تواند حرف بزند و شاملو از اين بابت قابل تحسين است، چرا كه به قول شما توانسته اين نبض را بگيرد. شعر او به بافت و خون من وارد مي‌شود و ادامه‌ي حيات مي‌دهد. وگرنه چرا از شعر براهني لذت نمي‌بريم؟ او كه بيشتر از شاملو دغدغه‌ي لذت‌آفريني ـ آن هم با تعريف امروزي‌اش ـ را دارد. نمي‌دانم چرا بعضي شعرها را كه مي‌خوانم فكر مي‌كنم دارم بستني ميوه‌اي مي‌خورم و خُب آدم خيلي زود از بستي ميوه‌اي دل‌زده مي‌شود!

شعر بايد با الگوهاي خواننده هم‌خواني داشته باشد. مثلاً ما ايراني‌ها از خواندن هايكو لذت نمي‌بريم. حالا تو بگو كساني در ايران هايكو مي‌گويند. من مي‌گويم ما ايراني‌ها فقط هايكو را مي‌خوانيم اما براي يك ژاپني، هايكو مجموعه‌اي از دريافت‌هاست.

متين‌راد: شما گفتيد هايكو با فرهنگ ژاپن سازگار است و ما از آن لذتي نمي‌بريم؛ اما با داعيه‌ي ادبيات جهاني چه كنيم و لذتي كه بايد در اين فرآيند اتفاق بيفتد؟

مرادي: من بر اين باورم كه ادبياتي از هر ملت مطرح مي‌شود كه ادبيات اصيل آن ملت باشد با رنگ و بويِ مردم‌اش. مثلاً در آمريكاي جنوبي، رئاليسم جادوئي نوشته شد، آمد و شكلِ فراگير گرفت. من هم به عنوان يك ايراني از رئاليسم جادوئي، آثار ماركز، چه و چه، لذت مي‌برم و اين به اشتراكاتِ فرهنگي ما مربوط مي‌شود اما باز هم فكر مي‌كنم اين نوع ادبيات نمي‌تواند در ايران نوشته شود. بالاخره آنجا آمريكاي جنوبي است و اينجا ايران؛ با تفاوت‌ در فرهنگ و سنّت و خيلي چيزهاي ديگر.

حسيني: موضوع ديگر اين است كه ذوق و سليقه‌ي اجتماع، خيلي ديرتر عوض مي‌شود تا يك فرد. فرد اختيارش دست خودش است و مي‌تواند با خودش اتفاق نظر پيدا كند ولي در اجتماع، به سادگي، اين اتفاق نظر بوجود نمي‌آيد. يعني همان گونه كه هايكو را ممكن است خيلي‌ها نپسندند، شعر معاصر را هم خيلي‌ها نمي‌پسندند و بايد زمان بگذرد تا آنها سليقه‌شان را تطبيق دهند.

اما بحثي كه كمي پيش از اين، آقاي مرادي مطرح كرد كه چرا از بعضي متن‌ها لذت مي‌بريم و از بعضي‌ها نه؟ به اعتقاد من اگر لذت بردن يا نبردنمان مطلق باشد، تا حدودي مشكل به خودمان هم برمي‌گردد. به هر حال هر متني لذت خاص خودش را منتقل مي‌كند و سليقه‌ي ما بايد تا حدودي انعطاف پذير باشد و حق نداريم تنها با داشته‌هايي كه در دامنه‌ي ذوقمان قرار دارند به يك متن مراجعه كنيم. اينجاست كه وقتي با متني مستقل كه چيز جديدي به ما عرضه مي‌دارد برخورد مي‌كنيم، لذت جديدي مي‌بريم. يعني بايد تعادل برقرار كنيم بين آن چيزي كه داريم و آنچه متن به ما مي‌دهد.

سبزي: بعضي شعرها هم وجود دارند كه از تجربه‌ي اولشان لذت مي‌بريم. دليلش هم اين است كه متن‌هاي مذكور در تجربه‌هاي اوليه از منبع ناخودآگاه تغذيه مي‌شوند اما وقتي مؤلف مي‌آيد متن‌هاي بعدي را با تجربه‌هاي اوليه تطبيق مي‌دهد و بنا را بر آنها مي‌گذارد، حالت مكانيكي و مستعمل بر آنها چيره شده و به جاي خلق شدن، ساخته مي‌شوند.

متين‌راد: من هم معتقدم ترجمه شدن دانسته‌ها در ضمير ناخودآگاه است كه به متون ادبي شخصيت مستقل مي‌بخشد و زمينه را براي لذت بردن خواننده فراهم مي‌سازد. « مارينا تسوه تايوا » شاعر فقيد روسي چه خوب گفته كه: « هر چيزي به عالم بيرون تعلق دارد، از نظر من ناخوشايند است و هيچ توقعي از آن ندارم. آنچه دوست دارم، از بيروني به دروني بدل مي‌شود. يعني از لحظه‌اي كه مورد علاقه‌ي من است ديگر در بيرون من وجود ندارد. »

ساكي: مي‌خواهم دوباره به بحث آقاي مرادي برگردم. معضل ديگري هم در عدم موفقيت هايكوِ نوعي يا هر شعر ديگري ( مثلاً‌ شعر امروز ) در جذب مخاطب وجود دارد، آن هم رسانه‌ها هستند. بايد ببينيم رسانه‌هايي مثل صدا و سيما به دنبال چه نوع گفتماني هستند. طبيعي است كه آنها بخواهند ادبيات معطوف به مركزيت را رواج دهند و جايي براي ديگر گفتمان‌ها باقي نگذارند. اين مربوط به تمام كشورهاست. در عصر حاضر، هر صف‌آرايي نظامي، از پشتِ سرِ رسانه‌ها شروع مي‌شود. اين را به لحاظ اهميت رسانه‌ها عرض مي‌كنم. گزينش نوع گفتمان باعث ايجاد فاصله مي‌شود. اصلاً دوري و نزديكي را قدرت رسانه تعريف مي‌كند. يعني باعث مي‌شود خيلي اتفاقات در دنيا رُخ بدهد، مُد و دِمُد خود را طي كند و بعد به اينجا برسد و باز هم اشاره كنم اين فقط مربوط به اينجا نيست. اين عامل وقتي كنار عوامل ديگر مثل اقتصاد و سياست قرار مي‌گيرد، اثرش مضاعف مي‌شود.

حال شما به اين مجموعه، داده‌هاي بومي، محلي، ملّي و جغرافيايي را اضافه كنيد. اين شرايط به قدري كمپلكس مي‌شود كه صورت مسأله فراموش مي‌شود. مثلاً خود پست مدرنيسم، خاستگاهش آمريكاي شمالي است. صرف نظر از فاصله‌ي جغرافيايي آمريكا و اروپا، خود اروپايي‌ها هم استنباطي يگانه از يك مفهوم آمريكايي ندارند. به خصوص اروپاي شرقي و كشورهاي اسلاونشين؛ در اين كشورها ـ پسا كمونيست‌ها ـ رفتار به شكل متناقضي ضد بنياد گرايي است كه اين رفتار ماهيتاً ضد كمونيستي است. به نظر « فوكوما » پست‌مدرن به آن شكل كه مورد نظر منتقدان و نويسندگان آمريكاي شمالي است، متفاوت است با اروپاي شرقي. آمريكاي شمالي تهي از حافظه‌ي جمعي اروپائيان از جمله فاشيسم و ماركسيسم است. در ضمن اروپاي مركزي و اروپاي شرقي، تجربه‌شان از تاريخ منطقه بسيار فاجعه‌بارتر و پيچيده‌تر از اروپاي غربي است در نتيجه نمي‌توانند به همان شكل، در گفتمان پست‌مدرن شركت كنند. گويا از بحث دور شدم، فقط اضافه كنم كه نظرات فوكوما را در مقاله‌اي به ترجمه‌ي رضا قاسمي خوانده‌ام.

حسيني: پس ما در چه جايگاهي هستيم و اصلاً با توجه به فاصله‌ي جغرافيايي ـ سياسي ـ اجتماعي بيشتري كه با آنها داريم، قادريم درك صحيحي از وضعيت پست‌مدرن داشته باشيم تا بتوانيم از متوني كه در دامنه‌ي اين تعريف قرار مي‌گيرند لذت ببريم؟

سبزي: من كه مي‌گويم سنّت و مدرن را مي‌توانيم تشخيص بدهيم ولي متن پست‌مدرن را نه. يعني اصلاً گمان نمي‌كنم در ايران وجود داشته باشد. به اين دليل كه تئوري‌ها و مؤلفه‌هايي كه از پست‌مدرن كِش رفته‌ايم، يك نوع دور زدن مدرنيته است، مثل تكثّر و چند صدايي. ضمن اينكه پست‌مدرن يك رفتار است، تا ما رفتار پست‌مدرن نداشته باشيم چگونه مي‌توانيم در متني كه زائيده‌ي انديشه و رفتار و حالات ماست، آن وضعيت را ارائه دهيم! پس لذت پست‌مدرن چگونه مي‌تواند اتفاق بيفتد؟

ساكي: متن پست‌مدرن وجود دارد ولي همان‌طور كه گفتم در ايران گفتمان مخصوص خودش را دارد. گرچه شايد متن پست‌مدرن كم باشد ولي درك پست‌مدرن در حال شكل گرفتن است هر چند با تأخير؛ ولي مي‌خواهم به يك جنبه‌ي ديگر كه عدم قطعيت است اشاره كنم. هيچ تناقضي در عدم قطعيت دامن زده نمي‌شود بلكه آشكار مي‌شود. بحث فعلي من در مورد درك پست‌مدرن است نه متن پست‌مدرن. يعني دركي كه اين وضعيت را تشخيص دهد نه آنكه آنها را پيچيده‌تر كند. مثلاً كارتون‌هايي كه همه در كودكي ديده‌ايم به نوعي آبشخورشان، مدرنيسم است. « پلنگ صورتي » رفتاري چندگانه و البته تك‌محوره داشت نه شكلي چندگانه و چندمحوره؛ و بچه‌هاي آن دوره با اين مفاهيم كنار مي‌آمدند و حالا هم بچه‌هاي ما به راحتي با كارتون « گربه ـ سگ » كه تظاهرات پست‌مدرنيستي دارد كنار مي‌آيند. يعني اين گربه ـ سگ كه هم گربه است و هم سگ و هم هر دو و هم هيچ‌كدام، تنها يك موجود خياليِ صرف نيست. دوره‌اي كه بچه‌هاي ما در آن زندگي مي‌كنند اين شرايط را دارد و در خودش جمع مي‌كند يعني دركي كه از آن حرف مي‌زنيم در حال شكل گرفتن است و اصلاً ديگر بحث پست‌مدرنيسم كنار مي‌رود. شايد فرداها وضعيتي ديگر رقم بخورد. ما نياز به شكل گرفتن درك جمعي داريم. كارتون را هم كه مثل مي‌زنم خيلي خنده‌دار و خجالت‌آور نيست. اين هم نوعي ادبيات است كه پيش از به تصورير كشيده شدن، مكتوب شده. اگر بخواهيد هنوز هم مي‌شود كارتون آن مرد تنومند با نُه سر، كه البته در هيچ كدام فكر تنومندي ندارد را مثال بزنم. سينما كه جاي خود دارد.

سبزي: به هر حال من باز هم مي‌گويم كه نه تنها متون پست‌مدرنِ چشم‌گيري از سوي شاعرانمان خلق نشده كه مورد خوانش قرار بگيرد، بلكه هنوز درك صحيحي هم از اين وضعيت در جامعه‌ي ما شكل نگرفته است. اما الآن مطلب ديگري به ذهنم آمد كه مايلم آن را مطرح كنم و آن موضوع جهاني شدن است. همه دوست داريم در سطح جهان ما را بشناسند، ولي شعر كه فوتبال نيست، رونالدو را در چند ماه مطرح كند يا مثلاً كسي پنج دقيقه در رئال مادريد بازي كند و مطرح شود. كارمان اين گونه نيست؛ لوازمش را هم نداريم و گمان مي‌كنم به صورت شخصي هم لازم نيست دغدغه‌ي چنين كاري را داشته باشيم. اصلاً‌ بيهموده است هدفمان اين باشد كه مردم جهان ما را بشناسند، چون ما ايراني هستيم و ايراني بودن يعني سختي در مسير مطرح شدن. بهتر است واقع بين باشيم!

حسيني: آقاي سبزي! قبلاً در مورد مشكلات ارتباطي در ايران صحبت كرديم. حتي در مجموعه‌ي كوچك‌تري به نام خوزستان هم با اين معضل دست و پنجه نرم مي‌كنيم. ولي وقتي بحث ماندگاري پيش مي‌آيد، تاريخ ادبيات پيش كشيده مي‌شود و اگر منصفانه سابقه‌ي ذهني اين تاريخ را بازخواني كنيم در مي‌يابيم كه چندان هم فراموش‌كار نيست.

سبزي: اما اين نظر، خيلي آرمان‌گرايانه است. ما به قول شما در خوزستان مشكل داريم. همگي چند سال است داريم كار مي‌كنيم، در نشريات مختلف محلّي شعر چاپ كرده‌ايم، در جلسات اكثر شهرها، شعر خوانده‌ايم. گمان مي‌كنيد چه تعداد از خوزستاني‌ها ما را مي‌شناسند؟ در تهران كه شايد فقط چند نفري كه با آنها ملاقات داشته‌ايم!

به هر حال من كه دوست ندارم جهاني نشوم. آرزو دارم ولي اين آرزو همان‌طور كه گفتم خيلي آرمان‌گرايانه است. اگر از شعر ما در كشور خودمان لذت ببرند، ملّي مي‌شويم. بعد از ملّي شدن هم افرادي پيدا مي‌شوند كه آثارمان را در كشورهاي ديگر رواج دهند و اگر با مؤلفه‌هاي آنها خوانايي داشت، جهاني شدن هم از دنياي خيال، فاصله خواهد گرفت.

مرادي: ببينيد! كتابي نوشته مي‌شود به اسم « هري پاتر »، در مدت كوتاهي هم جهاني مي‌شود. چرا؟ شايد عده‌اي بگويند تخيل قوي و . . . اما چيزهاي ديگري هست كه به لابيرنت و هفت‌خوان و نمادهاي فكرِ آدم‌ها مربوط مي‌شود. خودِ‌ سلوك براي رسيدن به چيزي فراتر از اكنون و دغدغه‌هايي از اين نوع.

سبزي: البته اين را بگويم كه شعر ما، چون خودمان از آن لذت مي‌بريم و كسان ديگري هم در ايران لذت مي‌برند، با توجه به روحيه‌ي جمعي مردم جهان، خاصيت جهاني شدن هم دارد. ولي اينكه چرا اين اتفاق رخ نمي‌دهد بر مي‌گردد به عواملي كه خارج از حوزه‌ي شعر است مثل سياست. تا حالا فكر كرده‌ايد چرا يك ايراني نوبل ادبيات را نبرده است! در صورتي‌كه ما اين همه شاعر بزرگ داريم، تمدن داريم و اينكه حافظ و سعدي و خيام را همه‌ي دنيا مي‌شناسند.

حسيني: ببخشيد آقاي سبزي! بحث جهاني شدن هم به نوعي با حوزه‌ي التذاذ ادبي مربوط است ولي صحبت اصلي دارد در حاشيه مي‌افتد!

مرادي: من هم موافقم! مسأله‌اي به ذهنم آمد كه بد نيست طرح كنم. به نظر مي‌رسد، لذت را بايد بيشتر در معنا جُست نه در فرم و ظاهر؛ چون فرم مرتباً در حال تغيير است و اين مفاهيم‌اند كه جاودانه و لذت‌آفرين‌اند.

حسيني: ولي هيچ عنصري را نبايد در شعر، برجسته كرد. به هر حال ما زيبائي‌هايي داريم كه صِرف ديدن به آنها پي مي‌بريم، همان‌طور كه خيلي از زيبائي‌ها منشاء معنوي دارند.

مرادي: ببينيد! مثلاً آقاي سبزي گفت كه من از شعر سپهري لذت نمي‌برم، مسلماً اين به خاطر صورت شعرش نيست؛ بابت ذهنيتي است كه پشت نگاه سپهري وجود دارد. او جوري به دنيا نگاه مي‌كند كه ما امروز نمي‌پذيريم. يعني با معنويت شعرش مشكل داريم.

سبزي: وقتي من از سعدي و نظامي و سپهري و شاملو حرف مي‌زنم، بحث تاريخي مي‌شود. هنوز هم از آنها لذت مي‌برم ولي از هر كدامشان به طور كامل اين لذت را نمي‌توانم كسب كنم. از سعدي به خاطر مفاهيم، از نظامي به خاطر اينكه معمار زبان فارسي است، از شاملو هم بابت زبان شعرش لذت مي‌برم. اما هر كدام از اينها يك وجه است در حالي‌كه در شعر روز، من دنبال تمام عناصر هستم. مي‌خواهم به جمعيت برسم. يعني تعادل!

مرادي: به هر حال فكر مي‌كنم بايد معنا را كمي وسيع‌تر در نظر گرفت. شايد كسي بپرسد شعر رؤيايي چه مي‌شود كه بيشتر روي فرم تكيه دارد؟ من مي‌گويم معنايي بوده كه باعث بوجود آمدن اين فرم شده. چرا مثلاً شعر هوشنگ ايراني را زمزمه نمي‌كنيم؟

حسيني: ببينيد! وقتي از معنا صحبت مي‌كنيم، منظورمان يك جهان‌بيني است؛ بينشي كه پشت سطرها خوابيده و خود فرم را هم اين بينش مي‌تواند بسازد. مهم اين است كه چفت و بست شوند يعني هرگاه بينشي داريم و با آن معنايي مي‌سازيم، لباسي مي‌خواهند كه تنشان كنيم تا بشود آنها را عرضه كرد وگرنه در عالم معنا باقي خواهند ماند ولي ما كه با ماديت متن هم درگير هستيم. به اعتقاد من اگر كسي انديشه‌ي خاصي نداشته باشد، قادر نيست فرم مشخصي هم عرضه كند.

خب! كم كم دارد اين احساس هم به من دست مي‌دهد كه همگي آنچه داشتيم، گفته‌ايم. فقط در پايان، دو سه جمله خطاب به خوانندگان اين متن اضافه كنم كه اين گفتگو، تمام حرف‌هايي نيست كه بايد شنيده مي‌شد. ما تنها تلاش كرديم تا لذت ادبي را به چالش بكشانيم. چقدر موفّق شده‌ايم، با شما ياران هميشگي.


 
دوشنبه، 4 اسفند، 1382

شماره‌ي پنجم :

اسفند ماه 1382

حرف اول

خبر

شعر : رضا بختياري‌اصل ، مهدي مرادي ، پويا عزيزي

شعر جهان : رشيد سليم الخوري

خنده‌ي مدوزا

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حرف اول

پـائيز 80 هنگامي كه بعد از ترديدهاي بسيار، دست به انتشار فصل‌نامه‌ي هشتاد زديم، هدف‌هايي را عنوان كرديم كه مهم‌ترين آن‌ها، ايجاد ارتفاعي در شعر امروز منطقه و به وجود آوردن تريبوني آزاد براي جواناني بود كه گفتني‌ها داشتند و جايي براي گفتن نبود. و به راستي اگر نگاهي به عقب بيندازيم، هيچ تريبون ثابت و قابل اعتنايي در خوزستان و اطراف نبود. امّا امروز، ويژه‌نامه‌ها و صفحات ادبي نشريات مختلف محلّي (هر چند محدود) صداي بچه‌ها را به گوش مخاطبان مي‌رسانند. ما از اين موضوع خرسنديم امّا باز هم بر خالي بودن جاي يك نشريه‌ي ادبي وزين و ثابت با انتشار مستمر، تأكيد مي‌كنيم و اصرار داريم كه نيروهاي پراكنده، اگر در يك سو متمركز شوند، سهم ما از شعر امروز ايران در عرصه‌ي مطبوعات، بيش از اين خواهد بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خبر

1

شماره‌ي 10 نشريه‌ي ادبي هشتاد به زودي منتشر مي‌شود.

شعرا و منتقدان مي‌توانند مطالب خود را براي چاپ در اين نشريه به نشاني دزفول ـ صندوق پستي 458 64615 يا اي‌ـ‌‌ميل hashtad@noavar.com ارسال دارند.

2

جلسات شعرخواني و نقد و بررسي انجمن شعر دزفول دوباره از سرگرفته شدند. اين جلسات پنجشنبه‌ها ساعت 16 در محل اداره‌ي ارشاد اين شهر برگزار مي‌شود.

از دوستان علاقمند دعوت مي‌شود تا در اين جلسات حضور بهم رسانند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر

رضا بختياري‌اصل

سلام عليكم

عبارت‌هايي كه در من عبور مي‌كنيد

ملوسانه

سلام عليكم!

مثلاً اين‌كه يك جفت چشم بچكد از دست شما

جهان پايش باز بشود به سياه و سفيد

تا آن‌كه آه

ـ عين فيلم‌هاي فارسي ـ

آدم، آسمان‌ها، امّا

سياه وسفيد

خدا، خنده، آيا سياه و سفيد

يا

مي‌گويد

من از جهاتي مورد عشق واقع شده‌ام

من

بايد عاشقم

زيرا ايشان

گلي ست در بين النهرين

كه هر هزار سال يكبار مي‌رويد

ـ با ماوراء النهر هم

مادري جريان داشت نفره

كه فرزندش فردايي شده.

اين را ديگران

كيمياگري كه تا نيم طلا بود

به من گفت.

تاريخ تولد مي‌كرد

و ديروزه

غصه به طريقي گران است

كه ما

عمو زادگان طَرَب

به لطايف الحيل خداحافظي كرديم.

مهدي مرادي

با جثه‌اي كه دارم

مي‌گويند

زن‌هاي اين محله به من.

لولوي كودكان شده‌ام مي‌گويند

دق مادران

و پدرها كه سر از كار در نمي‌آورند

از من به شوهران خود پناه مي‌برند

از من به والدين

و نزديكانم

از من به اطرافيانم

اين اسم را

هر بار دوره‌ام كرده‌اند

در آورده‌اند

باز تنم كرده‌اند

باز

پشت دري كه ايستاده‌ام

ناخن مي‌جوند

دود مي‌كنند و فوت مي‌كنند

از سوراخ كليد ديده‌ام

با جثه‌اي كه دارم

مي‌گويند

به كار دنيا نمي‌خورم

مي‌شنوم

ناجورم مي‌گويند

و هرگز نمي‌گويند.

پويا عزيزي

و تو را البته بكشم

از درون‌ام سر مي‌كشي و فرق مي‌كني با من

هوس كرده بودم برسم به شعر

در كوچه‌اي كه براي قبر شدن تنگ بود

و خواب بوسه مي‌بينم اين روزها

كه مي‌زنم

بي‌وقت و وقت، بر كلماتي‌كه‌گرد شده‌اند ـ

در خواب

دل‌ام كلماتي خواسته بود كه انفجارشان

انتحار مني باشد

كه از درون‌ام سر مي‌كشيد وُ

فرق دارد با من هنوز

داشتم‌آن‌تفنگ‌را براي‌خودم نقشه مي‌كشيدم

دارم حرف‌هايِ نجويده تُف مي‌كنم

بگو شمارشِ معكوس‌كلمات‌را دچار مشكل نكند

خواب‌هايم روي‌نقشه‌هاي‌اعصاب‌ام‌پياده مي‌رفت

از پياده روي به كوچه رسيده‌ام

و با اين فُرمِ جديدي هم كه دارم

اگر زبان متفاوتي داشتم

اين عكس‌ها به دست مخاطب‌ام نمي‌رسيد

كوچه براي قبر شدن تنگ بود

برويم به خيابان برسيم

كه هوس كرده‌ام برسم به شعر

و كلمات دچار مشكل‌اند

تفنگ به صندوق پُستيِ من پُست شده بود

و تو را البته با آن نكشم

گفتي كادر را براي خواب من آماده كنند

( اين‌هم منظره‌اي بود كه درآن، من به خودش ـ پُشت كرده بود )

مي‌خواهم با خودم دوئل كنم

فقط شمارشِ معكوس را بگو

كلمات را دچار مشكل نكند

خيابان براي قبر شدن مناسب نيست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر جهان

شاعر : رشيد سليم الخوري

مترجم : محمود كريمي

قبل از پرندگان برخاستم

و بي دليل آواز سر دادم

همدم طبيعتم

گويي مژده‌ي‌ رفتن غم‌ را در فضا پخش مي‌كنم

شاخه‌اي هستم كه در شاخه‌ها مي‌تند

گنجشكي در گنجشك‌ها

چهره‌ام سايه بر گل مي‌زند

بر موجي از نور سوارم

گفتم:

خدايا دوران سختي سرآمد

يا مرا در جهان افسون شده واداشتي؟

ديشب‌ گلي‌ را خواب‌ديدم‌ به‌ لطافت‌ گونه‌ي طفل

كنار خاري شبيه دندان شير

گل راز شادي‌ام را فاش كرد

دستي مهربان

در آرامش شب

وارد بسترم شد

بوي خوشي در قلبم انداخت

و با خار از درونم برگشت.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بررسي

خنده‌ي مدوزا

الن سيكسو

مهرنوش نيك‌پسند

من اين را به عنوان يك زن، خطاب به زنان مي‌نويسم. وقتي مي‌گويم « زن »، از زن در جدال اجتناب ناپذيرش با مردِ قراردادي حرف مي‌زنم؛ از يك زنِ جهاني كه بايد زنان را به خود آورده، از معنايشان در تاريخ سخن بگويد. اما نخست بايد گفت علي‌‌رغم شقاوت سركوب‌هايي كه آن‌ها را در ظلمت نگه داشته است ـ ظلمتي كه مردم سعي كرده‌اند به عنوان يك خصيصه به آن‌ها بقبولانند ـ امروزه هيچ زنِ عام، هيچ زنِ نوعي وجود ندارد. مشتركات آن‌ها را بعداً‌ باز خواهم گفت. اما آن‌چه من مي‌بينم غناي بي‌پايان سرشت فردي آن‌هاست. شما نمي‌توانيد از يك جنسيّت زنانه‌ي يكدست، يك شكل و تعريف‌پذير سخن بگوييد آن‌گونه كه نمي‌توانيد از تشابه دو ناخودآگاه حرفي بزنيد.

تخّيلِ زن پايان ناپذير است؛ مثل موسيقي، نقاشي، نوشتن و جريان سيّال خيالاتش باور نكردني. بارها و بارها به شگفت آمده‌ام وقتي زني دنياي كاملاً شخصيش را ـ دنيايي را كه از اوان كودكي مخفيانه مقيم آن بوده ـ برايم توصيف كرده است. يك دنيا كنكاش، تدوين دانشي بر مبناي تجربه‌اي نظام مند ( Systematic ) با كاركردهاي بدني، پرسشي واضح و پر شور از شهوت‌زايي درون اين عمل فوق العاده خلاق و غني بويژه آن‌جا كه به خودارضايي مربوط مي‌شود با مجموعه‌اي از فرم ها، با يك فعاليت زيبايي شناختيِ راستين ـ كه در پي هر شعف بينشي طنين‌انداز مي‌كند - با يك آفرينش، چيزي زيبا همراه شده و ادامه مي‌يابد. زيبايي ديگر قدغن نخواهد بود.

اي كاش آن زن مي نوشت و اين امپراتوري بي‌مانند را اعلام مي‌كرد تا ديگرزنان، ديگر امپراتوران ناشناخته، فرياد برآورند: من نيز سرشارم؛ اميال من اميالي نو آفريده‌اند؛ تنم ترانه‌هاي ناشنيده را مي‌شناسد. زمان و باز هم من تا حد انفجار، از سيلاب نور سرشار شده‌ايم. انفجار فرم‌هايي كه بسيار زيباترند از آن‌چه قاب شده و به پولي سياه به فروش مي رسند. و من نيز هيچ نگفتم و هيچ ننمودم؛ من دهانم را نگشودم و نيمه‌ي دنيايم را ترسيم نكردم !

من زن را مي‌نويسم. زن بايد زن را بنويسد و مرد، مرد را. امّا آن‌چه مي ماند سوء تعبيري از{ مفهوم } مرد خواهد بود. اين ديگر بر ( خود ) اوست كه جايگاه زنانگي (Femininity ) و مردانگيش ( Masculinity ) را نشان دهد و فقط زماني دغدغه‌ي ما نيز خواهد شد كه مرد چشمش را باز كرده و خود را به روشني ببيند ] [

تقريباً تمام تاريخِ نوشتار با تاريخ عقلانيت كه در عين حال معلول، پشتوانه و يكي از جايگاه‌هاي رفيع آن است اشتباه گرفته مي‌شود و اين تاريخ تابع سنتٍ نرينه‌مدار (Phullocentire )، همان نرينه مداريِ خودستا، خودانگيخته و از متشكّر بوده است.

در اين ماشينِ‌ عظيم كه قرن‌هاست كار مي‌كند و حقيقت خود را بيرون مي‌دهد، چند نقص، چند استثنا وجود داشته است كه اگر به خاطرِ آن‌ها نبود، من (من، زنِ لجام گسيخته) نمي‌نوشتم. شاعراني بوده‌اند كه هر ناممكني را ممكن كرده‌اند تا چيزي را برخلافِ سنت ناديده بگيرند؛ مرداني كه توانستند عاشقِ عشق و از اين رو عاشقِ ديگران باشند و آن‌ها را بخواهند و زن را كسي بدانند كه در برابرِ ستم ايستادگي كند و خود را سوژه‌اي برتر، برابر و از اين رو ناممكن بسازد، كه در قالب واقعي اجتماعي نمي‌گنجد. شاعر چنين زني را تنها با نقضِ قوانين نافي او مي توانست طلب كند.

ظهور زن، ضرورتاً‌ اگر نه يك انقلاب چرا كه اين برج و بارو تسخير ناپذير پنداشته مي‌شد - دستِ كم انفجاراتي دل خراش به همراه داشت. حالا هر از گاه اين ظهور در گسلِ زلزله‌اي به چشم مي‌خورد كه با تحولي عمده، تغييراتي بنادين پديد مي‌آورد، آن‌گاه كه تمامِ ساختارها در يك آن از تعادل خارج مي‌شوند و يك توحّشِ گذرا نظمِ امور را مي روبد. و اين جاست كه شاعر براي مدتي چيزي را در زن ناديده مي‌گيرد.] [ …

تعريفِ نوشتارِ زنانه غيرِ ممكن است و غيرِ ممكن خواهد ماند چون هرگز نمي‌توان اين نوشتار را نظريه‌مند ( Theorized )، جمع بندي (Enclosed ) و كدگذاري ( Coded) كرد. اين به معناي عدم وجود آن نيست. نوشتار زنانه هيچ گاه در سخني كه نظام نرينه‌مدار را تنظيم مي‌كند نمي‌گنجد و در حوزه‌هايي جدا از حوزه‌هاي تحكم نظري ـ فلسفي اتفاق افتاده و خواهد افتاد. تنها سوژه‌هايي كه از خودكاري (Automatisnis) سر مي‌پيچند و چهره‌هاي پيراموني ( Peripheral figures ) كه هيچ اقتداري نمي‌تواند آن‌ها را تسخير كند، نوشتار زنانه را بيان مي‌كنند.

اين زنان‌اند كه بايد همه چيز را درباره‌ي زنانگي بنويسند. درباره‌ي جنسيتشان يعني پيچيدگي سيال بي‌پايان آن؛ درباره‌ي شهوت‌زاييشان ـ كليد زدن‌هاي ناگهاني (Sudden rumons ) از قسمت‌هاي ريز و درشت تنشان ـ نه درباره‌ي تقدير، درباره‌ي مخاطرات طي طريق، درباره‌ي سفرها، گذرها، پياده‌ پيمودن‌ها، خيزش‌هاي ناگهاني و تدريجي، درباره‌ي اكتشافات يك ناحيه اول با ترس و بعد بي پرده. تن زن با هزار و يك آستانه عاطفي‌اش، زبان تك شياره‌ي ( Single groove ) موروثي را، زبان كهنه‌ي مادري را با بيش از يك زبان طنين انداز مي‌كند آن زمان كه زن خود با شكستن يوغ‌ها و سانسورها به تنش اجازه دهد سرريز مفاهيمي را به واژه بكشد كه از هر طرف جاري‌اند.

ما از تنمان روي‌گردان بوده‌ايم، ننگين آموخته‌ايم كه آن را ناديده بگيريم و با آن حياي احمقانه‌ي جنسي با آن برخورد كنيم. ما قربانيان اين بازي ابلهانه‌ي كهنه شده‌ايم كه هر كس جنس مخالف را عاشق خواهد شد.

من تن تو را به تو باز مي‌گردانم و تو تن مرا به من؛ ولي كو مردي كه به زن بازگرداند تني را كه كوركورانه تسليمش كرده است؟! چرا نوشته‌هاي ما اين قدر معدود است؟ چون معدود زناني تا‌كنون بازي را با پس گرفتن تنشان، برده‌اند.

زن بايد از طريق تنش بنويسد. او بايد زباني تسخير ناپذير ابداع كند كه مرزها را بشكند، طبقات را بشكند، بيان را، قوانين را و تعاريف را بشكند، بايد اعماق را بشكافد، ميان‌بُر بزند و به سخني فراتر از سخن - ذخيره‌ي ( Discourse reserve ) نهايي دست يابد؛ كسي كه به اداي واژه‌ي « سكوت » مي خندد، كسي كه ناممكن را هدف قرار داده است، كسي كه پيش از واژه‌ي« ناممكن » مي‌ايستد و آن را « پايان »(The end) مي‌نويسد. چنين است قدرت زن كه با روئيدنِ شعر، آن رشته‌ي مشهور را مي‌گسلد. همان رشته‌اي كه به قول خودش ظريف و نامرئي‌ست و بند نافِ مرد محسوب مي‌شود و به مرد اطمينان مي‌دهد كه بانويِ‌ پير درست پشت سرِ اوست و گرنه نمي‌توانست تا اين جا بيايد. بانويي كه مرد شدنِ او را نظاره مي‌كند

زن درست به سمتِ ناممكن پيش خواهد رفت.

پي‌نوشت:

مدوزا: يكي از سه خواهر افسانه‌اي خدايان يونان ...

مدوزا زيبايي خيره‌كننده‌ و گيسوان جذابي داشت. آتنا دختر زارس كه رب‌النوع هنرها و دانش‌ها و صنايع بود از او رنجيد و گيسوان او را به مار تبديل كرد و به ديدگانش نيرويي داد كه به هر كس مي‌نگريست سنگ مي‌شد پرسه پسر زئوس، سر او را بريد و آن را با خود در جنگ‌ها و لشكركشي‌ها همراه مي‌برد و بدين‌وسيله دشمنانش را به سنگ تبديل مي‌كرد. ( فرهنگ معين، جلد ششم، ص 1941 ، تهران 1375 )


 
جمعه، 3 بهمن، 1382

هشتاد۴

شماره‌ي چهارم :

بهمن ماه 1382

حرف اول

خبر

شعر : مهدي متين‌راد ، نگين مراد زاده ، محسن حميدي نژاد

شعر جهان : نزار قباني

ادبيات در دنياي مجازي

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حرف اول

ادبيات عرصه‌اي‌ست كه هركس اندكي در عظمت آن ترديد كند، كوچكي خود را به نمايش گذارده است و اگر داريم مي‌نويسيم كه در اين عرصه، هيچ كداممان جاي ديگري را تنگ نمي‌كنيم، شعار دموكراتيكي نمي‌دهيم؛ كه تاريخ ادبيات، حافظه‌اي قوي دارد.

از طرفي به خود مي‌باليم كه در جغرافيايي سر مي‌كنيم كه هر شاعرش، گوشه‌ي عزلت نگزيده و تنهائيش را سياه مشق نمي‌كند؛ از طرفي ديگر چقدر غمگينيم وقتي نقدهايي مي‌بينيم كه ماهيت ادبي خود را از دست داده و شخصيت مؤلف زنده! را طوري به چالش مي‌كشند كه گويي تمام تئوري‌هاي دنيا هم ما را به جايي نخواهند رساند!

كمي منصف باشيم. شعر هم شكلي از زندگي‌ست، با عشق و محبت و دشنام!

حالا اگر دلدادگاني كه خواسته و ناخواسته، پاي‌بند اين زندگي شده‌اند، بعد از عشق و محبت ـ گاهي به غلط ـ به دشنام هم روي مي‌آورند، دركش چندان دشوار نيست. آيا انتظار زيادي است اگر از نشريات محلي ـ به عنوان رساترين انعكاس‌دهنده‌ي صداهاي اين خطّه ـ استدعا كنيم چنانچه تأسف خود را از اين وضعيت نشان نمي‌دهند، لااقل به اختلافات دامن نزنند و براي پر كردن چند ستون ناقابل، آتش بيار معركه‌اي نشوند كه نهايتاً خودشان هم در آن خواهند سوخت. مخصوصاً روي سخن ما با دوستاني است كه بر اين گمان غلط پاي مي‌فشارند كه با لجن‌مالي كردن ديگران مي‌توان بر زبان‌ها جاري شد و . . . جداً حيف نيست؟

× × × × ×

موضوع ديگري كه ناگزير به نوشتنمان كرد به مصاحبه‌اي برمي‌گردد كه در شماره‌ي اخير « گيله‌‌وا، ويژه‌ي هنر و انديشه » آبان 82 به چاپ رسيده است ـ البته بدون ذكر نام مجتبي شايگان كه مصاحبه را تنظيم كرده بود و صد البته با ذكر نامي ديگر كه چندان هم برايمان غريبه نيست ـ هشتاد اين گفتگو را در شماره‌ي بهار 1381 خود، چاپ و در اختيار علاقه‌مندان قرار داده بود. از آن‌جا كه هم عزيزي كه در گيله‌وا به عنوان مصاحبه‌كننده معرفي شده و هم شاعري كه طرف اين مصاحبه است و هم دست‌اندركاران گيله‌وا، از دوستان هشتادند، با اين چند سطر، پرونده‌ي اين اشتباه را مي‌بنديم اما نمي‌توانيم تأسف خود را از اين اتفاق غير ادبي، ابراز نكنيم و اين علامت سؤال بزرگ توي ذهن ما جا خوش كرده كه چرا ؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خبر

شماره‌هاي 8 و 9 نشريه‌ي ادبي هشتاد منتشر شد.

اين شماره با آثاري از:

محمد آشور، احسان الهي‌فر، رضا بختياري‌اصل، زينب حسن‌پور، احمد حسيني، رقيه رستمي، امين زنگنه‌زاد، بهمن ساكي، سياوش سبزي، محمدعلي شاكر، محمدرضا شالبافان، آيت شايگان، مجتبي شايگان، عماد شوشتري، عباس عبادي،پويا عزيزي، ميرزاآقا عسكري، هرمز علي‌پور، علي فتحي‌مقدم، صادق كريمي، محمود كريمي، كيانوش كريميان، پرويز گراوند، مهدي متين‌راد، ژيلا مددي، مهدي مرادي و زهرا مطرودي آراسته شده است.

21 شعر، يك گفتگوي 5 نفره بين احمد حسيني، بهمن ساكي، سياوش سبزي، مهدي متين‌راد و مهدي مرادي با عنوان لذت ادبي و حرف‌هاي ديگر، مصاحبه‌ي محمدعلي شاكر با ميرزاآقا عسكري با عنوان عبور جهان از فرديت شاعر، نقد مجموعه شعر سهيل غافل‌زاده با نام« خانِ واده » توسط مجتبي شايگان با عنوان شيدايي در متني درونگرا، مقاله‌اي با عنوان آركائيسم و مافياي ادبي از كيانوش كريميان، ادبيات در دنياي مجازي يا بررسي وبلاگ‌هاي ادبي از عباس عبادي و 4 شعر از توي دريكوت، آلن گينزبرگ، مونا ون دوين و رشيد سليم الخوري ترجمه شده به ترتيب توسط: مهدي متين‌راد، پويا عزيزي، آيت شايگان و محمود كريمي، حاصل اين اتفاق است.

« هشتاد » به صورت فصلنامه بوده و اعضاء شوراي سردبيري آن عبارتند از:

احمد حسيني، مجتبي شايگان، عباس عبادي و مهدي متين‌راد.

علاقمندان مي‌توانند جهت دريافت هشتاد، با آدرس آن مكاتبه‌ي پستي يا الكترونيكي داشته باشند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر

 

مهدي متين‌راد

بي زندگي بزرگ شدم

دنيا پياله بود و

من به بيرون تعلّق داشتم

و مرا نمي ديديد / نمي بينيد.

استغفر ا. . . ربي و از توجه شما

و شاخه شاخه شدنتان يعني « اصل انواع »

من به درد شما نمي خوردم

من‌كه‌از شما، شماكه از درد، دردي‌كه از سرم

 

از پا نيفتي مرد !

حواس‌ات را بده از دست

نپرد توي ذهن‌ات مرد !

 

جايي براي بيرونم نداشتم

مرا هُل داديد و هدايت كرديد

اهل اين خانه نبودم

به منزله‌ي عادت بيرونم كرديد

من ايمانم را خورده بودم؟          نماز مي‌خوانديد

در من حرام شده بودم؟             پياز مي‌خورديد

 

از قافله عقب نبوده‌ام

كه عقب عقب برگردم

و انگشت اشاره بر بادهاي سرخ بگذارم

باور كنيد شما هم گاهي صدايتان

و غروبتان بي سر و صداست

و من مطلقاً حق داشتم كه بگويم

بي زندگي چقدر را آمده بودم.

 

نگين مراد زاده

فنجان خانه‌ي نموري ست

وقتي كه من ابروهايم را

شبيه خيابان برداشته ام و

تو با پلاك قيمت مقطوع

روي جسارت فالگير مي‌لرزي از باد

بيد كه نيستي

ب

ت

براي نقطه كه فرقي نمي‌كند

نقطه هم نيستي

ببخشيد

مخاطب، حوصله‌اش سر رفته و

از تأويل، بيزار است

خودماني بگويم

عبور خواهي كرد

با كفش‌هاي خردلي قابيل

به مقصد لكه‌اي كه روي صورتت جا خوش كرده‌ست

پشت اين سطرها، هيچ كس نيست

جز دختري كه رخت چرك‌ها را به بند مي‌آويزد ـ

بخوانيد به بند مي‌كشد

پشت خط هم

صدا به صدا

نه

انسان به انسان نمي‌رسد

گرده‌ي سيگار روي پاگرد علامت اين است كه

خدا سر خورده توي زيرزمين

اين دكمه‌هاي نامحرم كه گوششان به حرف‌هاي توـ بدهكار نيست

و گوش تو هم البته

به گوشواره‌ي خواهشي كه آويزه‌ي گوشت نمي‌شود

اصل‌ها را پذيرفته‌ام

مثل تو

        كه شبيه صخره بيقرار مي‌رقصي

تأكيد مي‌كنم

پشت اين سطرها هيچ كس نيست

جز شاعري كه روي لب‌هاي تو تاول شده است

ببخشيد

مخاطب حوصله‌اش سر رفته

و تو الهام شده‌اي به شعر

                مثل ستاره‌اي

                كه با تأخير

                به كهكشان رسيده است.

 

محسن حميدي نژاد

و چشم‌هايم را مي‌دزدم از شما، مثلاً

                   اين روزها،

كه ياد واژه‌اي شبيه « رؤيا »

از ذهنم بپرد

و خواب خاتون خاطراتم

پشتم را نلرزاند.

ـ نمايشي ساده،

از كودكي‌هاي مجنون ـ

و آن‌قدر دوست دارم

نقش ابليس را

ادامه بدهم

كه مي‌رسم به اهواز آتش و دود

و داستان كودكي

كه دنبال جفتي چشم

توي عكس‌هاي كتاب‌هاش

گم شد!

ـ لطفاً ساكت باشيد، آقا

به اين ديوارها نمي‌شود اطمينان كرد ـ

- من

گم شده‌ام توي خاطره‌اي كه تويي

و اين روزها

كه سوت مي‌زنم و سنگ

در كوچه‌اي به نام ميوه‌ي ممنوع

گوش‌هايم را آن‌قدر باز كرده‌ ام،

كه نگو!

و شما

كه روزي گاز مي‌زنيد به اين كوچه

لطفاً

اين قصّه را با دقّت بخوانيد

من

كه چشم‌هايم را مي‌دزدم از شما، مثلاً

             رفتم كه رفتم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر جهان

شاعر : نزار قباني

مترجم : يغما گلرويي

« بازي در صحنه »

در حضور ديگران

كتمان مي‌كنم كه تو محبوب مني

و در اعماق جان خود

شرمسار اين دروغ عظيمم!

مي‌گويم ميان ما چيزي نبوده

تا از جنجال‌ها رهايي يابم!

شايعات آن عشق شيرين را تكذيب مي‌كنم

و تاريخ زيباي خود را فرو مي‌ريزم!

احمقانه مي‌گويم بي گناهم!

جسم را مي‌كُشم و به كاهني بدل مي‌شوم!

از بهشت چشمانت مي‌گريزم

نقش دلقكي را بازي مي‌كنم ـ عشق من! ـ

و اين بازي را مي‌بازم

و باز مي‌گردم!

چرا كه شب

ـ حتي اگر بخواهد ـ

نمي‌تواند ستاره‌هايش را انكار كند

و دريا

ـ حتي اگر بخواهد ـ

كشتي‌هايش را

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بررسي

ادبيات در دنياي مجازي

بررسي وبلاگ‌هاي ادبي

عباس عبادي

در شاهراه اطلاعاتي اينترنت، سرويس‌هاي گوناگوني وجود دارد كه كاربران آن به تناسب نياز، از آنها بهره مي‌برند. يكي از مهم‌ترين و پرطرفدارترين اين سرويس‌ها، شبكه‌ تارعنكبوتي وب ( web ) است. وب معمولاً مجموعه‌اي از صفحات متصل به هم مي‌باشد كه محيطي آسان براي كاربران اينترنت به وجود مي‌آورد.

پايه و اساس وب، نخستين بار در مؤسسه‌ي تحقيقات هسته‌اي ( CERN ) سوئيس طراحي شد. هدف طراحان، برقرار كردن ارتباط بين فيزيكدان‌هاي سراسر جهان بود تا بتوانند اطلاعات خود را با يكديگر مبادله كنند. اين حركت از اوائل دهه‌ي 90 ميلادي آغاز شد و در سال 1995 كه شركت مايكروسافت فايل‌هاي صوتي را به يكي از اجزاي اصلي صفحات مجازي تبديل كرد، به نقطه‌ي اوج خود رسيد. اين امكان گسترده و تقريباً نامحدود، در تمامي مناسبات فرهنگي ـ اجتماعي جوامع بشري، تأثيرات شگرفي به جا گذاشت از جمله باعث روي‌آوري اهل قلم و انديشه به وب و وبلاگ نويسي شد. علي‌رغم سرعت سرسام‌آور تغيير و تحولات اين عرصه، باز هم چند سالي طول كشيد تا وبلاگ‌هاي ادبي به صورت شخصيت‌هايي مستقل، روي پاي خود ايستادند. عمر وبلاگ‌هاي ادبي و شعر در زبان فارسي كوتاه است و به قولي يك سال و چند ماهي بيش نيست. اما در همين مدت نسبتاً كوتاه، به عنوان يك پديده‌ي ساختمند، جاي خود را پيدا كرده و توانسته‌اند به نوعي سازماندهي اطلاعاتي ـ پيام‌دهي مطلوب دست يابند.

علل پيدايش و رشد وبلاگ نويسي:

دنياي وبلاگ‌ها، دنياي مجازي است و تقريباً آزاد. دولت‌ها براي ايجاد محدوديت و كنترل آن‌ها، توانايي زيادي ندارند. دست سانسورچي‌ها به آن‌ها نمي‌رسد. مانند چاپ كتاب و مجله، به داشتن روابط و ارتباطات خاص نيازي ندارد. سرمايه، وقت و امكانات چنداني نمي‌خواهند و . . . همه‌ي اين عوامل به رشد سريع، فزاينده و همه جانبه‌ي وبلاگ‌ها كمك كرده است. شما با داشتن يك وبلاگ ساده مي‌توانيد آثار قلمي خود را به راحتي، فوري و در هر سطحي در معرض ديد خوانندگان قرار دهيد.

اما اين همه‌ي ماجرا نيست. وبلاگ نويسي عمل به يك تناقض ناگزير است. شاخصه‌ي وبلاگ نويسي، انتقال تجربيات روزمره و گفتگوهاي دو يا چند جانبه و تعامل ديالوگ‌هاست. همين موضوع، نوعي روزمرگي و بي در و پيكر بودن را در ذهن بيننده تداعي مي‌كند و همين موضوع، اولين و مهم‌ترين آفت وبلاگ‌هاي ادبي است.

با گذري كوتاه بر چند وبلاگ فعال، وارد دنيايي مي‌شويد كه كارهاي سطحي و بي‌مايه، اشعار و نوشته‌هاي پر ايراد و نثرهاي عاري از ذوق و لذت هنري، در كنار شعرهاي زيبا، نوشته‌هاي جدي، عميق و تأثيرگذار، جلوي چشمان شما رژه مي‌روند و خواه‌ناخواه متوجه حضور دو دسته آدم در ميان وبلاگ نويسان مي‌شويد. گروه اول افراد متفنن و آماتوري كه وبلاگ را مطابق فلسفه‌ي وجودي‌اش همچون دفتر خاطراتي شخصي به كار مي‌گيرند و هر چه دل تنگشان مي‌خواهد مي‌نويسند و گروه دوم، شاعران و نويسندگان حرفه‌اي و صاحب نامي كه شايد از لاعلاجي و براي گريز از گرفتاري‌هاي رنگارنگ چاپ و نشر و دسترسي به مخاطب، اين عرصه را براي نشر اشعار و افكار خود انتخاب كرده‌اند؛ كه البته به نظر نمي‌رسد ابداع كنندگان، چنين كاركردي را انتظار داشته باشند. اما چه مي‌شود كرد؟ هفت خان و شايد هفتاد خاني كه بر سر راه شاعر و نويسنده‌ي جوان براي چاپ و نشر آثارش وجود دارد، عمده‌ترين مشوق اهل قلم براي وبلاگ نويسي است.

ديگر آن‌كه در هر وبلاگ، بخشي تحت نام « نقد و نظر » وجود دارد كه صاحب اثر از خوانندگان و مراجعان مي‌خواهد كه نظر خود را درباره‌ي اثري كه خوانده‌اند بنويسند. هر چند كمتر كسي دست به نقد جدي اثر مي‌زند و معمولاً تنها به سلام و احوال‌پرسي و رد و بدل كردن پيام، اختصاص مي‌يابد در حالي كه اين امكان بالقوه اگر جدي‌تر گرفته شود مي‌تواند به عنوان نقطه‌ي اتكايي براي تحرك و رشد آثار ادبي پديدآورندگان باشد.

آفت ديگري كه وبلاگ نويسي را تهديد مي‌كند، عدم وجود تضميني براي رعايت حق و حقوق شاعر و نويسنده است. شما وقتي اثري را در وبلاگ خود وارد مي‌كنيد نمي‌توانيد مطمئن باشيد سر از كجاها درمي‌آورد و چه سرنوشتي در انتظارش مي‌باشد. البته در سرزمين ما، عدم رعايت حقوق پديدآورندگان آثار هنري، معمولاً امري شناخته شده و بسيار عادي است اما به هر حال در چاپ مكتوب، سندي وجود دارد كه از حق اندك صاحب اثر دفاع كند در حالي‌كه در مورد وبلاگ، اين سند مكتوب هم وجود ندارد و سر درآوردن شعر شما از فلان وبلاگ و اين‌گونه حوادث، امري غير منتظره نيست.

من فكر مي‌كنم وبلاگ‌هاي ادبي فارسي، خصوصاً وبلاگ‌هاي شناخته ‌شده‌ي شعر، به عنوان يك نوع جديد ادبي مطرح هستند. شايد بهتر باشد حساب آن‌ها را از وبلاگ نويسي عام جدا كنيم و تعريف ديگري از آن‌ها به دست دهيم. البته هنوز براي اين كار زود است. هر چه هست، پديده‌اي تأمل‌برانگيز و مثبت است كه بايد جدي‌تر گرفته شود.

ــــــــــــــــــــــــــ

در تهيه‌ي اين مقاله‌ي كوتاه، نگاهي به منابع زير داشته‌ام:

1ـ مجله‌ي رشد تكنولوژي آموزشي، شماره 1، مهرماه 81، اينترنت و وب جهاني

2ـ فصل‌نامه‌ي شعر، شماره 32، تابستان 82، وبلاگ‌هاي شعر

3ـ ميزگرد وبلاگ‌هاي ادبي 11/9/82 از وبلاگ valse در persianblog .

 


 
دوشنبه، 1 دی، 1382

هشتاد۳

شماره‌ي سوم :

دي ماه 1382

حرف اول

خبر

شعر : هرمز علي‌پور ، بهمن ساكي ، ليلي نورآبادي

شعر جهان : كارل سندبرگ

مصاحبه با كوروش كرم‌پور

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حرف اول

ـ « بحران در شعر معاصر »

ـ « بحرانِ مخاطب »

ـ « وضعيّت نگران كننده‌ي شعر »

ـ « آشفته بازار شاعري »

ـ . . . . .

ديگر اين بحث‌ها و عناوين، حالتي فراگير پيدا كرده‌اند. ابتدا استادان استخوان‌دار و كار درست! بعد شاعران مرسل و نامرسل سنّت‌گرا، سپس نيمايي‌ها و شاملويي‌هاي ارتدكس، نگراني خود را از اين آسيب جدّي ادبي، ابراز داشتند! امّا اين اواخر، در صفحه‌ي فرهنگ و ادب « جام جم »، يكي از خانم‌هايي كه قبلاً نظم‌هايي به مناسبت‌هاي مختلف مي‌نوشت و چاپ مي‌كرد، طي مقاله‌اي كوتاه، به اين موضوع چنگ انداخته و نشان داده كه حالا نوبت خاله قزي‌هاي ادبي أست كه اعلان خطر كنند.

موضوع چيست؟ آيا واقعاً شعر امروز، آن‌طور كه مدّعيان مي‌گويند، دچار « بحران » و « بن بست » و    « آشفتگي » شده أست؟ پاسخ، چندان هم ديرياب و دشوار نيست. گرمي بازار شعر در چند سال اخير، تشكيل مجامع شعري جديد، چاپ نشريّات و جُنگ‌هاي ادبي تازه، چاپ مجموعه‌هاي متعدد شعر ( خصوصاً اوّلين مجموعه‌ي شعر بعضي از شاعران ) قاعدتاً نشانه‌ي استقبال جماعت شعرخوان از شعر مي‌باشد؛ و اين دقيقاً نقطه‌ي مقابل آن حرف‌هاست. بيشتر به نظر مي‌آيد كه بحران و آشفتگي، در ذهن حضرات مدّعي أست تا . . . .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خبر

كتاب‌هاي منتشر شده:

ـ « انگشت شصت و يك » مجموعه شعر شاعر باغملكي « پرويز گراوند » چاپ انتشارات خالدين اهواز

ـ « بعضي گورها از بعضي نام‌ها وحشت دارند » مجموعه شعر شاعر ديگر باغملك « علي فتحي مقدم » چاپ انتشارات خالدين اهواز

ـ « تابوتي كه تويي » مجموعه شعر شاعر بوشهري « محمدعلي شاكر » چاپ انتشارات شروع بوشهر

فراخوان:

گاهنامه‌ي پيشنهاد، براي شماره‌ي سوم خود، از شاعران و منتقدان، دعوت كرده‌ است، تا آثار خود را براي چاپ در اين نشريه، به نشاني pish_nahad@yahoo.com ارسال دارند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر

 

هرمز علي‌پور

اين يك عادت است اين‌جا

اين               كه فروردين كشته مي‌رود        به آلبوم‌ها

اين               كه درخت افسرده                   مي‌زند به رود

                   من اما از بين گياهان نيامدم

                 كه بگويم               از آسمان شروع كنيد

و بعدش ديگر از من نيست كه بنويسم

اوراق خطي حيف شد              و آدم سفالي‌ها

          اين را ولي كنار نمي‌گذارم كه روزهاي ناتمام

         طوري احاطه مي‌كند ما را

        كه سر دردها به يك شكل است

        اين‌كه پرندگاني از جايي برسند

        به زمين برسند

       از ما سراغ بگيرند.       غيب‌اند بعد

      بيايند بنشينند ببينند بخوانند بگريند      بميرند

 

بر رؤياهاي ما آتش به گردش است.

 

بهمن ساكي

فانوس بگير

روي خستگي اين سطر

تعطيلي ندارد اين قرمزِ ممتد

انگشتِ بريده

صبح به اين زودي

مي دَوَد به قاتل خود برسد

تو چرا نفت را سياه نوشتي پسر !

از همين جا شروع كن

چايِ تركمنچاي دير دَم مي كشد

عقب برو آغا !

امضاء

زير گردن كرمان بزن

پُر رنگ اش كن

به كرمان مي آيد

با صد هزار چشم كه از كوري در آمد

اصلاً كنار اين كله ـ مِنار عكس يادگاري بگير

راستي !

تو چرا به تيمور كه مي رسي لنگ مي زني ؟

 

تو هم كه لُنگ انداختي آقاي سعادت !

 

ليلي نورآبادي

يكي بيايد

تكانم بدهد

پائين بيفتند

سيب‌ها ستاره‌ها

بلند شوم

ببينم

آسمان چقدر حفره دارد!

مرگ با پاي برهنه:

آفتابگردان‌ها

اسليمي‌ها

تا .

ـ‌گفته‌بودم اين‌ماهي‌ جاي‌ِ مجسمه‌را تنگ مي‌كند،نه؟

قدم قدم سر سطح زبر

كاكتوس‌ها دست دوستيشان دراز

بشمار

يك پيرهن سرخ پاره

دو پيرهن سرخ پاره

ده پيرهن .

 

اصلاً فكر كن مبعوث شده‌اي

پيغمبر شيك پوش قرن آهن و آه!

ـ خانم‌ها! آقايان!

اين‌جا فضايي لايتناهي‌ست

و دايره‌هايي از قبيل عشق

پيش از آن‌كه مرگ، نقطه بياندازد

و البته عاشق ادامه دارد هنوز

فكر كنيد ماهي سرخ در مانداب

يك نفر با خطوط معوج

ميان اشكال ساكن

ـ كي هستي كه اداي آفتابگردان‌ها را در مي‌آوري؟

ـ نيمه‌اي

سرگردان روي خط تقارن

و تو شكلك‌هاي خودت را ادامه بده

به قول خودت زندگی

 

ـ ايمان آورديم

ـ ايمان آوردند!!

ـ پرنده باش توي چشم‌هام

دختر با لنز آبي

ـ خلاصه اين‌كه همه چيز مني

گيج از عطر اسكناس‌ها

پسر با دهان روغني

ـ بوي عجيبي دارد عشق

ـ لطفاً يك ساندويچ كلمه هم براي من!

من توي آئينه

دختر بر لبه‌ي من

 

يكي بيايد

پلك‌هايم را پائين بياندازد

سيب‌ها! ستاره‌ها!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر جهان

شاعر : كارل سندبرگ

مترجم : مهدي مرادي

بعد از آخرين كورسوي غروب سرخ

در تاريكي برآمده از تپه‌ي كوتاه

شكل گرفته ميان سايه‌هاي لرزان ديدم

پسري با گاوآهن و دو اسب

ايستاده در برابر تيرگي

شخم زنان

در تاريك روش آخرين كرت.

كلوخ‌زار، تلألويي قهوه‌اي داشت

هوا بوي خاك تازه مي‌داد

و سرد بود و نمناك؛ مه آوريل

تو را به خاطر مي‌آورم بارها

و تصويري كه برايم آفريدي؛

شخم‌زنان در كلوخ‌زار مه آلود

پسري

در گرگ و ميش آوريل.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مصاحبه

آباداني‌ها را همه گفته‌اند، قسم مي‌خورم

مصاحبه با كوروش كرم‌پور

مصاحبه‌كننده: مجتبي شايگان

مجتبي شايگان: مي‌خواهم با « ولد زن » شروع كنم و از حرف‌هايي كه در حيطه‌ي نقد اين مجموعه به ميان آمد. از نقاط مشترك نقدهاي ارائه شده، توجه به نوعي « اومانيسم »، « سوگرايي » و « ادبيات در خدمت تعهّد » را پيش آورد كه به نظر مي‌رسد از دغدغه‌هاي اصلي شعر شماست. با توجه به اين‌كه در كارهاي بعد از مجموعه هم تغييري در ساختار كلّي شعر شما اتفاق نيفتاد تصور من اين است كه شعر شما مسيري نسبتاً تجربي را مي‌پيمايد كه در نوعي شهود شاعرانه، سعي در گزارش ملكوت باطني خود دارد. فكر مي‌كنم فتح باب خوبي براي بحث ما باشد؟

كوروش كرم پور: اگر بخواهم جوابي بدهم كه هر دو بخش سؤال شما را در بر داشته باشد، بايد بگويم تعهّد من نسبت به جامعه‌اي كه در آن زندگي مي‌كنم و مسايل شخصي‌ام به عنوان يك انسان، يك « تعهّد شهودي » است. اين تعهد، با رهايي از سويه‌هاي خاص سياسي و ايدئولوژيك در محدوده‌ي زماني خاصي تعريف نمي‌شود و از هر گونه تعريف « در زماني » مي‌گريزد. متأسفانه سابقه‌ي ايدئولوژيك تعهد در ادبيات، رويكرد تازه‌اي را درباره‌ي اين مفهوم، پس مي‌زند. تعهد شهودي مي‌تواند بحث تازه‌اي را مطرح كند. همه چيز بايد در جوهره‌ي شعر و شاعري، استحاله شود.

مجتبي شايگان: چگونه در ذهنيت شما، « هم‌ذات پنداري با شعر فروغ » اتفاق افتاد؟ ( آن‌چه بارها گفته‌ايد و گفته‌اند ). جايگاه يك تأثير پذيري مثبت در كجاست و با توجه به زيرساخت‌هاي جامعه شناختي و روان‌شناختي شعر فروغ، فرآيند تبديل و امروزي شدن در شعر كرم‌پور، چگونه حركتي است؟

كوروش كرم پور: يادم هست چند سال پيش با اميد و رضا در پارك ساحلي كارون قدم مي‌زديم. به اميد گفتم فروغ، نود و نه درصد آن چيزي كه من از شعر انتظار دارم، انجام داده ولي آن يك درصد باقي‌مانده، جاي كار دارد و اگر كسي بتواند در آن يك درصد كاري بكند، كاري كرده است. من در ابتدا مسحور جهان فروغ بودم و بايد اعتراف كنم اگر فروغ گفته است « من واقعاً آدم بدبختي هستم »، ولد زن آدمي است كه بخت بدي داشته. در اين چيزي كه گفتم يك اشتراك و يك تفاوت هست. شما آن تفاوت را در نظر بگيريد مي‌شود جهان « ولد زن ». اين اتفاق در عرصه‌ي زبان هم مي‌افتد. برخوردي ساده با شناخت پيچيدگي‌ها و امكانات زبان فارسي. اين‌ها نشان مي‌دهد كه من با شناخت، فروغ را انتخاب كرده، به عنوان آغازگاهي براي شعر و شاعري، هر دو.

سه بار فروغ به خوابم آمد. اين روح زمانه‌اي كه فروغ‌گونه در ولد زن هست، چـــــيزي فراادبي است. قِسم ادبي‌اش را توضيح مي‌دهم:

شما مي‌توانيد زمزمه كنيد { و اين منم « ولد زن » ي تنها }. كورش همه‌خاني در نقد حسّي، به اين قضيه‌ي جالب اشاره كرده بود كه در « نداي جنوب » منعكس شد. تفاوت‌هاي من با فروغ، فروغ امروز را موجب شده ولي در اندام‌وارگي چيزي به نام « ولد زن ».

مجتبي شايگان: در بحث نقد، طي چند سال اخير در جلسات خانگي با دوستان، جسته گريخته از شما حرف‌هايي شنيده‌ام كه متأسفانه هيچ‌گاه مكتوب نشده و شايد من نديده‌ام! تأكيد بر نوعي نقد با « خاستگاه اين‌جايي » و سؤال اين‌كه: اين‌جا يعني كجا؟ خوزستان؟ ايران؟ شرق؟ جهان سوّم؟ و اصولاً وجود نظريه‌هايي كه در نهايت منجر به ايجاد نقد به اصطلاح تئوريك مي‌شود، تا چه حد جهان‌شمول است؟ يا حركت نسبي بر مسير نقدهاي با « خاستگاه ديگر جايي » هم مي‌تواند محل اشكال باشد؟

كوروش كرم پور: از اين‌كه صادقانه حرف مي‌زنيد ممنونم. من بحث‌هاي كليدي خودم را در ابتدا شفاهي مطرح مي‌كنم و بعد مي‌مانم ببينم از دهن چه كسي و يا كدام نشريه سر در مي‌آورد. باور كنيد دايره‌ي واژگاني خودم را در بحث، از زبان كساني مي‌شنوم كه حتي در آن جلسات خصوصي نبودند. البته اين قضيه براي من ناراحت كننده نيست.

يكي از مهم‌ترين دغدغه‌هاي من اين است كه شعر ما جان خوبي گرفته، امّا نقدهاي مُرده دارند مرگ را به جسم اين‌ها مي‌دمند. نقدهايي كه منابع معرفتي‌شان سه‌چهار كتاب ترجمه شده است و در كاربري همان مفاهيم هم، طوطي‌وار عمل مي‌كنند. اصلاً من عمل نقد را در بحث‌ها نمي‌بينم. يك منتقد بايد به همان اندازه كه انرژي زيادي از شاعر صرف سرودن مي‌شود، انرژي شهودي و البته با منطق خاص نقد از خود صرف كند. چرا امروز اين‌قدر جوان منتقد داريم؟ چون منابع معرفتي، سه‌چهار كتاب مشخص شده است. شما مي‌بينيد مثلاً پنج‌تا نقدْ چاپ شده و دايره‌ي واژگاني‌شان شبيه هم است. حتي فيگور زباني‌شان نيز. درست است كه هر منتقدي با يك سيستم فكري به سمت اثر مي‌رود، امّا به واسطه‌ي همين آثار متنوع، برونداد‌هاي اين سيستم ضرورتاً بايد متفاوت باشد كه اين‌طور نمي‌شود. پس يك جاي كار ايراد دارد. من يك مثال مي‌زنم: در همين بحث چند صدايي، من نديده‌ام كسي بيايد و در كنار اصطلاحات وارد شده، به مفهوم « واگويه » كه خاستگاهي سياسي و فرهنگي در همين آب و خاك دارد و مي‌ تواند مباحث بسيار فرار داشته باشد را در گفتمان صداها در شعر مطرح كند. يا همين قضيه‌ي داناي كل يا مرگ مؤلف و باقي قضايا. در اين باره بيشتر هم خواهم گفت.

ما بيش از آن‌كه نياز به منتقد داشته باشيم، نياز به نظريه‌پرداز داريم. مولّد فكر نداريم. مصرف كننده‌ي نظريات ديگران هستيم. حتي خلاقيت در مصرف را هم نمي‌بينم. كتاب‌هايي مثل « زنگوله‌ي تنبل » يا « ولد زن » جوهري‌تر از اين حرف‌ها هستند. بايد به وسيله‌ي خودشان، آن‌ها را شناخت. براي مجموعه‌هاي مولّد، نياز به نقد و نظريه‌هاي مولّد داريم.

مجتبي شايگان: فكر مي‌كنيد تأثير عمل نقد بر فرآيند توليد و زايش اثر چيست؟ با فرض اين‌كه اثر و نقد را بازخورد يكديگر بدانيم، آيا مي‌توان بين نظريه تا اجرا، فاصله‌اي را متصوّر شد؟ بين اثر تا نقد چطور؟

كوروش كرم پور: ببينيد! « هايدگر » در جايي خواندم كه گفته است شعرهاي « هولدرلين » براي من توليد فلسفي داشته. بعضي معتقدند كه نقد مي‌تواند به عنوان يك ژانر، اثر ادبي منفكي باشد به لحاظ زيباشناسي نوشتار. امّا من اين حرف را قبول ندارم. من معتقدم اين قضيه در ارتباط با نظريه بيشتر صدق مي‌كند. منتقد بايد در وهله‌ي اول به اين فكر كند كه كارش، حلقه‌ي اتصال ميان اثر و مخاطب است و همين قضيه، نقد را بيش از آن‌كه كاربردي كند، كاربري مي‌كند. چرا كه در اين صورت، خود نقد هم وجوهي تأويل‌پذير پيدا مي‌‌كند و هيچ‌وقت اثر مذكور، به مخاطب نمي‌رسد.امّا نظريه اين خصوصيت را ندارد.

نظريه، وامدار مخاطب نيست. وامدار فهم خودش از من مذكور است. نظريه به حيطه‌ي فلسفيدن و فلسفه هم كشيده مي‌شود؛ در حالي كه نقد حتي بايد از فلسفه استفاده كند؛ از نظريه استفاده كند تا عمل واسطه‌ي خودش را به نحو بهتري انجام دهد. پس نقد مي‌تواند يكي از بازخوردهاي اثر باشد كه با خواندن نقد، در ذهن مخاطب اتفاق مي‌افتد.امّا نظريه بازخورد نيست، كشف است. عمل كشف، كاربردي است نه كاربري.

مجتبي شايگان: از شعر هفتاد بگوييد و از نقاط مثبت و خلأهاي آن و از آن‌چه در وجه غالب حركت‌هاي اخير، مي‌شود اسم « خنثي‌ شدگي » را برايش گذاشت. اين وضعيت همراه با بعضي نظريات زبانشناسي و فلسفي رايج، جاي هر نوع تأثير را كم‌رنگ مي‌نمايد. آيا اين يك موقعيت تثبيت شده است؟ و آينده‌ي شعر ما از اين زاويه در كجاست؟

كوروش كرم پور: شما اگر دانه‌اي را در خاكي نامناسب بكاريد، رشد نخواهد كرد. دو دسته نظريات در اين دو دهه وارد عرصه‌ي گفتمان‌ها شد: يكي فلسفي ـ ادبي و ديگري زبان‌شناسي.

نظريات زبان‌شناسي در تحريك مباحث دستور سنّتي و زبان فارسي، بسيار مفيد فايده بودند. نظريات فلسفي ـ ادبي هم در تحريك سلول‌هاي خاكستري اهالي ادب. امّا فاجعه آن‌جا رخ داد كه اين دو دسته نظريات در شعر شاعران ما، معجوني سمّي براي زبان فارسي شدند. نمي‌شود با فهم فلسفي دريدا و فوكو، برخوردهاي دوسوسوري را وارد ماده‌ي زبان فارسي كرد. يك زبان‌شناس، برخوردي بسيار مادي با زبان دارد در حالي كه يك فيلسوف، در گير وجوه استعاري زبان است و به همين دليل، وحدت موضوع در زبان‌شناسان، بيشتر از فلاسفه درباره‌ي زبان است. خلط كردن اين گزاره آن‌هم در شعر كه هم وجه مادي زبان را داراست و هم وجه استعاري، نياز به يك هوش مينياتوري دارد. نمي‌خواهم اين بحث را زياد ريز كنـم امّا اگر خلاصه بگويم، اين جهل مركب باعث شد زبان فارسي، ارتباط‌رسانايي‌اش آسيب ببيند و نتواند اجتماع گويندگان و كاربري اين زبان را گرد شعر هفتاد جمع كند و اقلّيتي زباني شكل گرفت كه خودشان، خودشان را به وجود آوردند؛ آن‌هم براي رفع نيازي كه به نظر من، آن‌ هم نياز خودشان بود. نياز به « استقلال شعري » كه با همان برخورد غلط با زبان كردند.

استقلال شعري يك شاعر مربوط به « بيان » است نه « زبان ». من زبان را در ادبيات و شعر، زيرمجموعه‌اي از بيان مي‌دانم. وقتي كه رابطه‌ي شاعر با مخاطب به اين دليل در وضعيت عقيم قرار بگيرد، شعر با تمام خلاقيت‌هايش به نوآوري نمي‌رسد و خنثي مي‌شود. خلاقيت در بستر فردي، امر مباركي است،امّا زماني كه بتوان در جمع گويندگان زباني‌اش و نظام نشانه‌اي‌اش به نوآوري برسد. پيش‌گامان شعر نو، خلاقيت داشتند امّا نوآوري نداشتند و اين نيما بود كه خلاقيت‌اش را به نوآوري رساند. از شعر هفتاد، نشانه‌هاي سياسي اجتماعي زيادي در دنياي فردي شاعران هست،امّا اين نشانه به همان دليلي كه گفتم به يك نظام زيباشناسيك نمي‌رسد. تأخير معنا را با بي‌معنايي اشتباه مي‌گيرند و اسمش را مي‌گذارند شالوده‌شكني، نفي فراروايت‌ها؛ در حالي كه اصلاً در پست‌مدرنيسم، روايت‌هاي كلان، نفي نمي‌شوند بلكه به خرده روايت‌هاي خودشان تجزيه مي‌شوند.

بايد اين مفاهيم را جوري خواند كه خودشان را به پرسش بكشند. من اصلاً در « پست‌ مدرنيسم »، نفي نمي‌بينم؛ چيزي كه هم در سنت هست، هم در مدرنيسم. شما ببينيد نيچه‌، زماني كه خدا را نفي مي‌كند، اَبَرانسان را مطرح مي‌كند. نيهيليسم هم هيچ‌گرايي نيست؛ نيست‌انگاري نيست؛ بلكه به يك جور « هستن » ديگر فكر مي‌كند.

در مقدمه‌ي كتاب جديدم هم آورده‌ام كه اين دوستان پست مدرن كه بعضاً ترجمه هم مي‌كنند، به هنگام ترجمه‌ي اشعار ديگران، فارسي‌تر حرف مي‌زنند تا وقتي خودشان مي‌خواهند به زبان فارسي آدميزادي حرف بزنند.

مجتبي شايگان: و با « زمزمه‌پذيري » ادامه مي‌دهم. آن‌چه كه ما را در يك اعتراف زيباشناسانه، به خوانش چندباره و نهايتاً به نجواي متن وامي‌دارد، كه فكر مي‌كنم ركن اصلي شاكله‌ي آن ايجاد يك ارتباط حسي است؛ ارتباطي كه به لحاظ نزديك‌ترين رابطه، گيراترين ارتباط است.

حال مي‌گويم در دهه‌ي گذشته ضمن اين‌كه آثار ارزشمندي خلق شده كه هم جاي نجواپذير شدن و هـم جاي بازخواني دارند،امّـا قابليت زمزمه‌پذيري نسبت به شعر دهه‌هاي قبل، تحليل رفته است. ضمن اين‌كه در نظر گرفتن موقعيت مخاطب هم اجتناب‌ناپذير مي‌نمايد.

كوروش كرم پور: به خاطر اين سؤال از شما تشكر مي‌كنم! انگشت روي چيزي گذاشتيد كه بايد هر چه سريع‌تر به آن پرداخت. البته من در مقاله‌اي كه در « عصر پنچشنبه » چاپ شد به اين مسأله پرداخته‌ام. امّا اين‌جا مي‌خواهم به نكته‌ي ديگري اشاره كنم و آن اين‌كه بايد همين مسائل به ظاهر ساده را به تجزيه و تحليل بنشينيم و به شما قول مي‌دهم كه خيلي از آقايان قلم‌نقد، كشش آن را نخواهند داشت. چرا كه آن‌را در كتاب‌هاي اشاره شده نخوانده‌اند.

من فكر مي‌كنم بايد فرقي بين « حفظ كردن » شعر و « زمزمه كردن » آن قائل شد. در زمزمه كردن، يك نشئگي و لذتي وجود دارد كه در حفظ كردن نيست. در اين چند سال، بعضي سطرهاي تبليغاتي، ‌وارد ذهن ما شده است. دو عنصر مهم زمزمه شدن، «موسيقي» و « معنا » است. عوامل زمزمه پذيري با يك سري مسائل كه حول يك محور قرار مي‌گيرند هر شاعر مي‌تواند با ژنتيك خاص خودش، آن را در زبان فارسي اجرا كند.

شما ببينيد چه بلايي بر سر موسيقي و معنا در طي اين چند سال آورده‌اند؟ من فكر مي‌كنم ما نبايد به تعريف شفيعي‌كدكني قانع باشيم؛ امّا فكر مي‌كنم شعر دهه‌ي 40 توانسته بود از نظر موسيقي ( به خصوص شاملو ) ادامه‌ي طبيعي شعر فارسي باشد. امّا اين موسيقي كه بعضي اجرا مي‌كنند، نمونه‌هاي سنتي فراواني دارد؛ يعني همين سطرها هم اگر حفظ شوند، به خاطر وام‌داري‌شان به سنت است. من بعد از شاملو، بايد به نوع موسيقي كه در فروغ، سپهري و بعضي چهره‌هاي موج‌ناب مثل هرمز علي‌پور وجود دارد، اشاره كنم. موسيقي متأخرين علي‌الخصوص، كم‌كم از عروض زبان فارسي دور مي‌شوند و پا به موسيقي ذهني شخصي شاعر مي‌گذارند. آن‌كه گفت:‌ « شعر، موسيقي روح‌هاي بزرگ است »، مصداقش اين‌جا اتفاق مي‌افتد. درباره‌ي معنا هم بحثي شبيه به همين داريم. در نظر بگيريد كه تئوري‌هاي نوشتار، اگر در زبان اجرا بشود چه مي‌شود؟ هر دو، كاركردشان را از دست مي‌دهند و نوع سومي به وجود نمي‌آيد. به همين دليل، سطرهاي محاوره‌اي كه طبيعتاً بايد راحت خوانده شوند، راحت خوانده نمي‌شوند. ولي مطمئن‌ام كه مي‌شود راه‌هاي تازه‌تري براي زمزمه‌پذيري پيدا كرد. البته شاعر بايد با اين يافته، به واسطه‌ي دغدغه‌ي فكر كردن مستمر با آن مواجه شود. اين يك‌جور « رؤيت » است.

مجتبي شايگان: با توجه به اين‌كه توجه به جاذبه‌هاي فولكلوريك، از مؤلفه‌هاي وضعيت موسوم به پست مدرن است، چه ويژگي و قابليت‌هاي فرهنگي، شما را به سمت خلق شعرها با لهجه‌ي « آباداني » سوق داد؟ شايد در اين زمينه، ناگفته‌ي بسيار داشته باشيد؟

كوروش كرم پور: بعضي به اشتباه، اين شعرهاي آباداني را فولكلوريك مي‌دانند. اين‌طور نيست. من به انگيزه‌ي شعر، آن‌ها را سروده‌ام. شعر فولكلور را مردم خودشان مي‌سازند. من از امكانات لهجه‌ي آبادان، با مؤلفه‌هاي زباني و غير زباني، به شعري رسيده‌ام كه اين‌گونه است. نه به دنبال جريان سازي هستم و نه چيز ديگري. مجبور بودم كه در وضعيت خودم، اين‌گونه حرف بزنم. موازنه‌ي خودآگاهي و ناخودآگاهي را هم لحاظ كرده‌ام. شما بايد همان‌گونه كه سراغ يك شعر سپيد مي‌رويد، سراغ اين شعرها برويد. خوب! در ابتدا، لهجه، خودنمايي مي‌كند؛امّا اين قسمتي از اين شعرهاست و در حد خودش مهم است. خوشبختانه رفته رفته دارند جاي خودشان را در بين حرفه‌اي‌ها باز مي‌كنند. من آن‌‌ها را با شعرهاي ديگر كه فقط شعرهايي ديگر هستند رو‌به‌رو كرده‌ام و هيچ ادعايي هم ندارم. اصلاً باباطاهر، فايز و يا لنگستن هيوز، چه شد كه اين شعرها را گفته‌اند، امّا مطمئن‌ام كه اين ظرفيتي كه در لهجه‌ي آباداني هست، در ديگر گونه‌هاي زباني ايراني نيست. از لحاظ ارتباط رسانه، كه البته دلايلم را مفصل در مقدمه‌ي كتاب آورده‌ام. عنوان مقدمه‌ست: « توضيح‌المسائل شعر به لهجه‌ي آباداني ».

مجتبي شايگان: من مجدداً به « ولد زن » بر مي‌گردم. به نظر مي‌رسد كه زبان چه در اين مجموعه و چه در كارهاي بعد از آن، از يك الگوي كلّي تبعيت مي‌كند. از طرفي ديد پيامبروارانه و حضور داناي‌كل در جاي‌جاي متن، احساس مي‌شود.

مي‌پرسم: فكر نمي‌كنيد اين زبان نسبت به آينده‌ي شعر كرم‌پور، كمي كند و تنبل باشد؟ آينده‌اي كه قطعاً افق‌هاي تازه‌اي را با خود خواهد داشت؟

كوروش كرم پور: وقت‌اش رسيده كمي درباره‌ي داناي‌كل حرف بزنيم. بله! به نظر من هم امروز كسي نمي‌تواند براي همه‌ي جهان، تعيين تكليف كند. اين يك داناي كل سنّتي است. امّا به نظر من، هر كدام ما مي‌توانيم تلاش كنيم داناي كل موقعيت فردي خودمان، در يك بستر اجتماعي، تاريخي و . . . باشيم. اين‌جاست كه من با ديگران مشكل دارم. من مي‌گويم داناي كل نبايد حذف شود بلكه بايد تجزيه شود به خرده‌داناهايي كه تك‌تك افراد جامعه‌اش هستند؛ آن‌وقت با جامعه‌اي روبه‌رو مي‌شويم كه داناي‌كل خودش است. بدين ترتيب اگر چه ما مركز يگانه‌ي واحد را از بين برده‌ايم، امّا به يك ساختار يگانه‌ي چند مركز مي‌رسيم. وقتي ذهن تك‌تك ما معطوف به جنگ و ستيز با آن داناي‌كل شود، شايد او را حذف كنيم امّا متوجه مي‌شويم كه هيچ چيزي را جاي‌گزين آن نكرده‌ايم.

« ولد زن » پيامبري فردي است. رسالتي در قبال خدايي كه او را نازل كرده، ندارد. پيامبري كه تنها مانده، خدايش را به ياد نمي‌آورد و مردم هم او را از خود نمي‌دانند. اين مي‌تواند تعريف معاصري از پيامبر در شعر باشد. شما دقت كنيد! لحن كلام من، آركائيك نيست امّا از آن در جايي استفاده مي‌كنم. گفتار صرف هم نيست امّا از آن هم استفاده مي‌كنم. نوسان زبان در اين دو حالت را با وضعيت قبل بسنجيد. ببينيد آيا من مانند لحن پيامبروارانه‌ي دهه‌ي 40 صحبت مي‌كنم؟ كودكي متولد مي‌شود كه نامش « ولد زن » است. داناي‌كل پيغمبر در ميان سه وضعيت زبان كودك و مُردن و زن. زباني كه به وجود آمده، يك « پيشامد » است كه تلاش نمي‌كند الگويي براي خودش باشد. اين وضعيت چندگانه، زبان را اين‌جوري كرده است. من فقط به شعر فكر مي‌كنم. به هر زباني باشد هم خواهم گفت. امّا مهم اين است كه شما در هر چگونه گفتني و چه گفتن‌هايتان، ولد زني باشد كه زبان را در يك وضعيت بياني واحد، چندگونه اجرا كند.

مجتبي شايگان: فكر مي‌كنم اسم مجموعه‌ي جديدتان را مي‌خواستيد « هيپي‌ها » بگذاريد كه ظاهراً تغيير كرده است. از فعاليت‌هاي جديدتان به عنوان آخرين سؤال مي‌پرسم؟

كوروش كرم پور: بله! ابتدا « هيپي‌ها » بود كه آن را تغيير دادم. اسمش « روزگار با حاليه . . . صادره از آبادان » شد كه امسال مي‌آيد بيرون. ظرفيت‌سازي اين شعرها برايم جالب بود. تئاتري‌ها و بر و بچه‌هاي سينما معتقدند كه انرژي دراماتيك زيادي در اين شعرها هست. شايد يكي از دلايل‌اش تجربه‌هاي خودم در اين عرصه‌ها بود. در حال حاضر هم دارند كارهايي مي‌كنند. به هر حال اين اتفاقي است كه افتاده و قضاوت‌هاي نخستين خيلي‌ها را به چالش كشيده. ايكاش حداقل وقتي‌كه « صحراها‌ » را مي‌خوانيم در خلوت خودمان، به خودمان دروغ نگوييم.

من براي شاعر بودن‌ام، يقه‌ي خودم را جِر مي‌دهم امّا براي شاعر شدن‌ام، يقه‌ي پيراهن كسي را جِر نمي‌دهم. آباداني‌ها را من نگفته‌ام. آباداني‌ها را همه گفته‌اند، قسم مي‌خورم.

 


 
شنبه، 1 آذر، 1382

هشتاد۲

شماره‌ي دوم :

آذر 1382

حرف اول

خبر

شعر : عباس عبادي ، بهزاد خواجات ، ارمغان بهداروند

نقد كتاب « في البداهه »

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حرف اول

حرف اوّلمان را كه زديم، چيز غير منتظره‌اي اتّفاق نيفتاد. نه مثل « كاغذ زر » دست به دست شد و نه روي دستمان « باد كرد » و كارش به عطّاري محل كشيد! مثل «‌يك اتّفاق ساده ». عدّه‌اي خوشحال از حضور نشريه‌اي خاصّ شعر، تهيّه و مطالعه‌اش كردند. گروهي گرفتند، ورق زدند، و كنارش گذاشتند. جمعي نيز، انگار نه انگار كه خبري شده ـ علي‌رغم اين كه مدام دور و بر انجمن‌ها و محافل شعري « پلاس » هستند. گويا اين نشريه به آن‌ها « حالي » نداد! ـ وانمود كردند از ورق زدنش هم دريغ مي‌كنند و لابد منتظر بودند ما زانوي غم بغل بگيريم كه . . . بگذريم.

آدم، گاهي از همان جاهايي كه انتظار همراهي و ياري دارد، « پا مي‌خورد » و به عكس، از جايي كه انتظارش را ندارد، « تحويل گرفته مي‌شود ». با گروه اوّل كاري نداريم، امّا وظيفه‌ي خود مي‌دانيم از دوستان خوب و ناديده‌ي خود كه حضورمان را اعلام كردند و در معرّفي ما كوشيدند تشكّر و قدرداني كنيم. عدّه اي كه ما را جدّي گرفتند. بعد از مطالعه‌ي نشريّه، نظرات خود را حضوري، تلفني و . . . ابراز كردند و موجب سپاس فراوان ما شدند. اگرچه در اين مقال اندك، جاي ذكر اسم‌هاي تمامي اين عزيزان نيست، امّا دريغمان‌ مي‌آيد از « مهران بقايي »، « علي ياري »، « سياوش سبزي »، « عبّاس اسكندري »، « سلمان يداللهي » و «‌ ارمغان بهداروند » كه ما را حسابي نواختند! تشويق كردند و راهكار پيش پايمان گذاشتند به نيكي ياد نكنيم و سپاس گذار نباشيم.

تني چند از دوستان هم ايراد گرفتند كه بعضي از شعرها، ديرياب و دشوارند. تا حدودي به آن‌ها حق مي‌دهيم و متذكّر مي‌شويم، همان قدر كه « شعرِ امروز » نسبت به سَلَف متأخّر خود ( شعر نيمايي و يكي دو نسل بعد از آن ) پيچيده و تخصّصي‌تر شده أست. مخاطب شعر امروز هم بايد از خواننده‌ي « معمولي »، شعر شناس‌تر باشد تا از چيزي كه به او عرضه مي‌شود، لذّت ببرد. شايد اين وجه تمايز، نه تنها نقطه‌ي قوّتي براي شعر نباشد بلكه حتّي ضعف آن محسوب شود. امّا چاره‌اي نيست. مخاطب شعر امروز بايد خود را « بالا بكشد ». كمي مطالعه، مقداري تفكّر و تأمّل و زحمت. راه ديگري وجود ندارد. البته نه! راه ديگرش اين أست كه سراغ انواع ساده‌تر!! شعر رفت. چون اين كالا هم مثل همه‌ي اجناس ديگر، در « بازار » با اَشكال و بسته بندي‌هاي مختلف، عرضه مي‌شود!!

ختم كلام اين‌كه از تمامي اهالي شعر، خصوصاً بزرگان و نام آورانِ اين عرصه ـ لااقل در منطقه ـ انتظار همراهي داريم. يك بار ديگر آنان را به همكاري دعوت مي‌كنيم و پيشاپيش، دست ياري‌شان را به گرمي مي‌فشاريم.

به اميد فردا

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خبر

اول اين‌كه شماره‌هاي 8 و 9 نشريه‌ي هشتاد به زودي در اختيار علاقمندان قرار خواهد گرفت. از دوستاني كه تمايل به چاپ آثارشان در اين مجموعه دارند خواهشمند است هر چه سريع‌تر نسبت به ارسال آثار خود به نشاني دفتر نشريه‌ي ادبي هشتاد، يعني دزفول ـ صندوق پستي 458 64615 يا ارسال توسط E-mail به نشانی hashtad@noavar.comاقدام نمايند.

دوم اين‌كه دبيرخانه‌ي همايش شعر خوزستان در فراخواني، از شاعران استان دعوت كرده تا با ارسال 5 اثر خود ( در دو بخش شعر آزاد و سنتي ) به اين دبيرخانه، در دومين همايش شعر استان خوزستان كه قرار است ارديبهشت ماه 1383 برگزار گردد، شركت نمايند. بدين منظور مي‌توانيد آثار خود را به آدرس اهواز - صندوق پستي 438 روابط عمومي اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي خوزستان ارسال نمائيد.

و خبر سوم در مورد چاپ چند مجموعه شعر از شاعران جنوب كشور است كه از جمله مي‌توان به بهزاد خواجات، محمدعلي شاكر، علي فتحي مقدم و . . . اشاره كرد كه در شماره‌ي بعد، به تفصيل به آنها خواهيم پرداخت.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر

عباس عبادي

« جمعه‌ها »

شايد پسين جمعه‌اي

متولّد شده باشم

پسين جمعه‌اي هم

بي اجازه‌ي بزرگ‌ترها

بله !

مرغك بوتيمار

روي يك پا

دست خودمان نبود كه

كرّه خر

      پايش از تمام گليم‌هاي عالم

                                        دراز تر

رفقا شديم

چه‌گوارا شديم

تعطيل و كلّه پا شديم

و پيوسته

« توي قاب خيس اين پنجره‌ها

عكسي از جمعه‌ي غمگين »

 

شرط مي‌بندم

وقتي چمدان معهود را هم

برايم ببنديد

پسين جمعه‌اي باشد

بهتر است

            كمي هواي ابري

                       وچند رگبار باران

                                    سفارش بدهي

تشييع‌كنندگان هم

             خيس شدند، كه شدند

خوب مي‌داني

       قدم زدن در خلاف جريان را

                         چقدر دوست داشتم

                          زير باران.

 

بهزاد خواجات

براي هوشنگ چالنگي

« سوژه‌ي من »

خانه خالي بود

همين كه رأي داديد

فاتح به ديدن تنديس‌تان شديد

و بازگشتيد به رختخواب سفيد.

نام سوژه احتمالاً هوشنگ است

و مقاديري ديو در سرنوشت‌اش

ـ با فواصل بي حدس ـ

( بگذرم كه اگر خود بود مي‌نوشت:

آه، اي ديوهاي نفس‌هايم! )

و اين كه « احتمالاً » آمده گاهي به متن‌ها

ژني آسماني است

كه در نقطه نقطه‌ي ما

جگر مي‌شود، مي‌تركد

قلب و مي‌تركد

و تق و توق‌هاي مشابه!

و اگر شاملو از تو

دستي هفتصد خواسته در دهه‌ي چهل

نه كه او كوچك بوده

و نه افزوده به ارديبهشت‌هايت

گفتم كه بره‌هاي خودم را ليسيده باشم

از پس حمله‌ي گرگ!

كه حالا نشسته ايد و دَمِ همه‌ي تان گرم وُ

اگر اين پروانه‌ها الكي نباشد

كليد رنگ‌هايشان را داريد

امّا تنها سفر كرده سوژه‌ي من

از پپسي به سيمرغ،

از سيمرغ به آموزش و پرورش،

از آموزش و پرورش به جبهه‌ي خارطوم!

×××

خانه!

كه به جمله در نمي‌آيد، كلمه است

و ديوهايي كه هي شكوفه مي دهند و

هي شاخ به آرايش انساني

( كه اگر او بود مي نوشت:

       اَه از ديوهايي كه تف كردم!

       از بي بيان شروع شد

       از ديوهايي كه تف مي‌كنم )

و هوشنگ، يك نام بي جمله

با مرگ و حياتي كه عند اللزوم

خودكار بيك است كه به خود بگويد:

« اِ !

      اين كه همون شهرستاني يك لاقبا بود »

وعقل‌تان كه فكر مي كند بيرون از شما

پت پت پت پت

كه يعني هم دوستت داريم وُ

هم مرده شورت ببرند

از بس كه بزرگي!

 

ارمغان بهداروند

« روي موج حوّا »

بشمار يك !

بشمار دو !

از چار سوي احتياط

خم شده‌ام در خويش

و اين شب پهلو گرفته را غلط مي‌گيرم.

چندم شخص‌هاي اوليه

كفش به پا كرده‌اند

و روي قيمت چشمان بي مؤلّف

چانه مي‌زنند.

كلاق ـ يك غلط

زندّگي تشديد ندارد ـ نيم غلط

هم‌سر را هم كه جدا نوشته‌اي!

دير به تماشا مبعوث شدم

و سرم درد مي‌كند از افعال ماضي.

درست روي خط زلزله

روايت مي‌شوم

كمي جهانت را بچرخان

روي همين موج

گوارا تر حوّا مي‌شوي

بشمار سه !

مرا خودكار قرمز ضربدر زد

و خيلي وقت است

پاي حضرت مُرده شور را

در كفش‌هايم قايم كرده‌ام.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بررسي كتاب

في البداهه، في البداهه نيست

بررسي مجموعه شعر « في البداهه » علي عبدالرضايي

نوشته‌ي: احمد حسيني

شعر دهه‌ي هفتاد كه چند سالي از تولّدش در ادبيّات ما مي‌گذرد، از اواسط همين دهه دغدغه‌ي ذهن بسياري از شاعران شد و در اين ميان« علي عبدالرّضايي » بيشتر از خيلي‌ها تحت تأثير اين جريان قرار گرفت و مبدّل به يكي از تئوريسين‌هاي اين نحله گرديد.

دفتري كه اين شاعر در اسفند 1379 با عنوان « في‌البداهه » بيرون داد، از آن جهت كه با كارهاي گذشته‌اش تفاوت زيادي داشت، حايز اهمّيّت است. عبدالرضايي در اين مجموعه به چند فاكتور بيش از حدّ نياز پرداخته و در عوض برخي از فاكتورهاي شعر امروز را كه احتمالاً خودش هم قبول دارد، سرسري گرفته است.

آن‌چه مسلّم است اينكه شاعران ( حتّي آنهايي كه مدّعي گرفتن معني از شعر هستند ) براي گفتن، نياز به سوژه دارند كه ممكن است خيلي عميق و وسيع باشد مثل عشق، زندگي، مرگ و يا كاملاً پيش پا افتاده كه اگر از قالب شعر بيرون بيايد اصلاً سوژه به نظر نرسد؛ مثلاً يك شاعر مي‌تواند درباره‌ي باز بودن بند كفشش هم شعري موفّق بگويد. امّا اين سوژه‌ها هرچه كه باشند، پتانسيل پردازش آن‌ها درصد زيبايي‌شان را تعيين مي‌كند و اين امر كه شعر امروز به مسايل غيركلان و شخصي اهمّيّت بيشتري مي‌دهد شايد به اين علّت باشد كه انسان تنوّع طلب امروز تمايل به زوايايي دارد كه كمتر به آن‌ها پرداخته شده و اين همان نكته‌اي أست كه عبدالرضاييِ في‌البداهه آن را كم اهمّيّت فرض كرده و مجموعه‌ي مذكور، تلاش او براي خلق آثار متعدّد از سوژه‌هاي محدود است.

روابط زن و مرد ( لااقل شكل ظاهري ) تمام يا قسمتي از اكثر شعرها را اشغال كرده است كه بعضي از آن‌ها به تنهايي مي‌توانند شعرهاي زيبايي باشند ولي همين تشابه باعث شده كه خواننده‌ي حرفه‌اي، هرچه بيشتر به پايان كتاب نزديك مي‌گردد دست شاعر بيشتر برايش رو شود و اين روند منفي را بيشتر احساس كند و حتّي با وجود چندلايه بودن شعرها، تمايلش را براي رسيدن به عمق آن‌ها از دست بدهد.

البته ظاهراً اين خواست عبدالرضايي است كه در هر مجموعه گوشه‌اي از شخصيّت و تفكّر خود را به خواننده القا كند تا كسي كه خواهان دست‌يابي به تمام تفكّرات اوست مجبور باشد تمام آثارش را مطالعه كند.

روايت، اتّفاق ديگري أست كه در اين مجموعه مكرّراً به وقوع مي‌پيوندد؛ ولي اين يكي را شاعر، فقط تحمّل مي كندو از روي علاقه به آن نمي‌پردازد. به نظر مي‌رسد به دو دليل، اكثر شعرها با زبان روايت بيان شده‌اند: اوّل اين‌كه شاعر نخواسته يا نتوانسته انرژي و وقت كافي براي منسجم كردن آن‌چه در ضمير ناخودآگاهش مي گذرد، صرف كند؛ به همين دليل ساده‌ترين راه ( روايت ) را براي شعر گفتن انتخاب كرده أست؛ مثل شعرهاي روسپي، مسافر، ما لايق هم نبوديم، عروسي و كالباس.

دليل دوّم كه بيشتر در دفتر سوّم مجموعه ( في البداهه ) خود را به اثبات مي‌رساند، علاقه‌ي بيش از حدّ شاعر به پلي‌فونيك است. شعرها به هر قيمتي چند صدايي مي‌شوند به‌طوري كه گاهي زيبايي قرباني اين تكنيك مي‌شود و چون برخي از آن‌ها به خوديِ خود قابليّت ورود هم‌ صحبتي را نداشته‌اند، ناچار به دام روايت مي‌افتند تا موجود يا موجوداتي وارد شده و با آن‌ها حرف بزند؛ « اسبي كه بي سر مي‌دويد / سر كرده من بودم / ياللّه گردن بزنيد » و « زمين خدا را وتو كرده بود / من ناخدا شده بودم / بر عرشه بين باد بادبان بگذاريد زود! » ( دادگاه، ص 75 )، « اين طرف مادرم قند مي‌سابيد / ديگري بود تو نبودي / دوشيزه خانوم! اجازه دارم!؟ وكيل هستم!؟ » ( من آش‌خور بودم، ص 78 )، « يك زن در چشم‌هاي من مي‌گشت / كمك مي‌خواست كمك كنيد! كمك! » ( قمارخانه، ص 85 ).

امّا نكته‌اي كه نمي‌توان به آساني از آن گذشت اين است كه عبدالرضايي در اين مجموعه، گاهي مبدّل به شاعري مطلق گرا مي‌شود.

تأويل پذيري از اركان شعر امروز است كه هيچ شاعري به راحتي از كنارش رد نمي‌شود. در في‌البداهه نيز ظاهراً سعي شده كاري چند لايه و تأويل پذير ارائه شود ولي جملات خبري متعدّد به خصوص در اوايل شعرها، فضايي تك بُعدي ايجاد مي‌كند؛ جملاتي از قبيل « من با تو من با او من با همه هستم » ( پاي ميز محاكمه، ص ‌‌18 )، « لگد به بخت شما زدم » ( سيلي به ذوق عمومي، ص 36 ) و « مرگ مدير كراواتي اداره‌ي ماست » ( من قورباغه بلد نبودم، ص 89 ) كه بعضاً تا پايان شعر ادامه دارد؛ و حتّي علامت تعجّبي كه در سطر پاياني خيلي از شعرها براي نشان دادن تعجّب راوي، نشانده شده، نمي‌تواند آن‌را از بين ببرد؛ مخصوصاً اين كه در اين فاصله‌خواننده با متني مواجه أست كه نه زياد سؤال مي‌كند، نه تعجّب، نه شك، نه شرط مي‌بندد، و نه حتّي به زمان‌هاي متعدّد علاقه نشان مي‌دهد؛ و تمام اين علل، دست به دست هم مي‌دهند تا اين تصوّر به حقيقت بپيوندد كه در اين‌جا بايد برداشت شاعر را لااقل به عنوان تأويل برتر قبول داشت كه شايد بتوان در كنارش به تأويل‌هاي ديگر هم رسيد.

نكته‌ي آخري كه لازم مي دانم به آن اشاره كنم، به يكي دو كار « في‌البداهه » بر مي‌گردد كه درآن‌ها از هنرها و زبان‌هاي غيرمعمول در شعر استفاده شده است و به طور اخصّ شعر« همين جوري » اين گونه أست.

البته به دليل متّكي بودن هنرها به همديگر، از قرن‌ها پيش، در شعر، هنرهاي مختلف، فرصت خودنمايي پيدا كرده‌اند و استفاده از نقّاشي يا خطّ تصوير نيز در سال‌هاي اخير از سوي بعضي شاعران تجربه شده امّا معمولاً اين طرح‌ها يا بار معنايي به دوش نمي كشند، يا در كنار شعر به اين مهم دست پيدا مي‌كنند؛ مسأله‌اي كه مي‌شود گفت، عبدالرضايي هم فقط در سطر چهارم شعر مذكور با آن درگير نبوده أست.

ولي به هر حال، عبدالرضايي با به كار بردن محدود اين فن در في‌البداهه نشان داده كه اين عمل را به عنوان يك امكان مي‌پسندد نه يك عادت.

دست آخر اين‌كه في‌البداهه، في‌البداهه نيست بلكه مجموعه‌اي از تلاش‌هاي بيش از حدّ علي عبدالرّضايي براي گنجاندن فاكتورهاي مورد علاقه‌اش در اين مجموعه است.


 
پنجشنبه، 1 آبان، 1382

هشتاد ۱

گروه ادبي هشتاد

احمد حسيني ، مجتبي شايگان ، عباس عبادي ، مهدي متين‌راد

مطالب شماره‌ي اول :

آبان 1382

حرف اول

خبر

شعر : سلمان يدالهي ، پروين خلف عادلي ، حسن حسين پور

نقد كتاب « جمهور »

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حرف اول

« هشتاد » نام فصل‌نامه‌اي است كه از پائيز 1380 و در دزفول منتشر شده و سعي شده تا اول صداي شعر خوزستان و بعد شعر امروز ايران باشد.

با توجه به وضعيت نشر و توزيع نشريات ، مطمئناً اين نشريه به دست خيلي از علاقمندان شعر نرسيده است . گروه ادبي هشتاد تصميم دارد كه هر ماه مقداري از مطالب منتشر شده در اين نشريه را همراه با مطالب جديد ديگر، جهت آگاهي و استفاده‌ي علاقمندان، در وبلاگ هشتاد قرار دهد.

اميدواريم كه تلاش ما راه به جايي ببرد.

منتظر نظرات و مطالب ارزنده‌ي شما عزيزان هستيم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خبر

شاعر خوب دزفولي پروين خلف عادلي، در دومين جشنواره‌ي مهرگان ( شعر و داستان دانشجويان علوم پزشكي كشور ) كه از 16 الي 19 مهرماه 82 در شيراز برگزار گرديد موفق شد در زمينه‌ي شعر كلاسيك به مقام دوم دست يابد.

در اين جشنواره، محمد رضا شالبافان، ديگر شاعر خوزستاني موفق شد در همين زمينه به مقام اول دست يابد.

گروه ادبي هشتاد براي هر دوي اين عزيزان، موفقيت آرزو مي‌كند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر

سلمان يدالهي

هميشه از سر بي خوابي ست

نه براي آرايش شعرم

گاهي كه ناگزيرم

ماه را از پيشاني پنجره

بياويزم و آن قدر بچرخانم

كه از سر گيجه اش

خوابم بگيرد و نفهمم

خورشيد چند شنبه

صبحانه ام را خورده است

تو اگر

      از چرخش دلخراش ماه

                   غمگيني

به اين پنجره سري بزن

و شاعري را از خواب بيدار كن

كه شب از چرخش صورتت

خوابش بگيرد و

فردا

صبحانه اش را

با خورشيد قسمت كند .

 

پروين خلف عادلي

نه ، . . .

گيس هـاي غـزل را نمي كشد ديـگر

كجاست خواهر تنـهايي غـزل ، مـادر !

كجاست آن كه مرا مثل آب مي پاشيد

به روي بـاور گل هـاي تـشنـه ي دفتـر

چقدر سبـزتر از باغبان سخن مي گفت

و ريشه هاي مـرا مي نوشت نيــلوفــر

چقـدر سال گذشت از حوالـي بـاران

نشست كوچه ولي در سكوت و خاكستر

ـ و سايه هاي كسل زير بام هاي سيــاه

و عصر هاي پـر از انـتظار ، تنـها تر ، ـ

چقدر

كـاش ولـي خـواب هـاي رنـگي هـم

شبيه حادثه هايـي سپيـد مي شـد سر

چه شدكه هرچه خدا مي سرود در پائيز

به سيب هاي ريـا مي رسيـد در آخـر

×××

كسي نمانده ، غزل ، بي پناه ، بي ترديد

به دست روشن خورشيد مي خورد خنجر

 

حسن حسين پور

يك اسب يك افق

اتاق خوابِ قيلوله پنجره‌اي داشت

هنوز هم دارد

به رغم 72/1 و وزن كم

شعرهايتان تكانم نداد

نمي‌دهد

قافيه نمي‌گيرم

امّا مگر سهراب، نوشداروي ما نبود؟

در چشمتان به يك مو بسته باشم

                 نكته از اين باريك‌تر!

دست‌كم زمينه را طوري بچينيد

حالا كه دستتان به دهانم نمي‌رسد

تشريفم را ببرم كجا؟ صبر كنيد

همه‌اش فكر مي‌كنم ته اين ماهي‌تابه

 

كاش مي‌شد خواب هايمان را دوباه ببينيم

ساعت ديواري هر شب تجديد مي‌شود

دوازده فصل كه بگردي

آخرِ خط فاصله‌ام

ورق هم بخورد،

شايد بهتر باشد زير همين چادر e – mail بفرستم

ماماني !

به داماد بي ساعت دختر

نيمرو نشده باشد رؤياي پريدن

توي پس‌زمينه the end

با نماي درشت

آخرت شعر خواهم شد

فعلاً

من كه با سيب خودم را سير مي‌كنم

از همه خاكي‌ترم

                پشت همين صحنه!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بررسي كتاب

خواجات تأويل پذير است

بررسي مجموعه شعر « جمهور » بهزاد خواجات

نوشته‌ي: سياوش سبزي

مقدمتاً بايد بگوييم كه در شعر ، زبان ، محمل انديشه است ؛ يعني انديشه و معاني زاييده‌ي آن در زبان و عبارات و در نهايت واژه هاي آن نمود پيدا مي‌كند ؛ همان طور كه نقش ، در رنگ ؛ و روح در جسم . اما من و حتماً هم شما مي دانيم كه زبان ، وسيله‌اي است ؛ البته وسيله‌اي كه تا حدودي تبديل به خود هدف شده است و بايد هم همين طور باشد ، چون هر هدف بزرگ ، از اهداف كوچكتر تشكيل مي شود .

در بحث تأويل پذيري شعر كه بحث اصلي اين مقال است « زبان » يك هدف كوچك است و تأويل پذيري شعر به معناي واقعي آن به « معنا » بر مي گردد معنايي كه در زبان دميده شده تا نمود يابد و اصالت با « معني » است چون « زبان » بدون « معني » وجود ندارد . واژه براي معني ساخته مي‌شود . چه بسيارند كلماتي كه به وجود نيامده اند ، چون معنايي ضرورت وجودشان را ايجاب نكرده است .

از طرفي ، تأويل پذيري شعر ، خواست شاعر و شعر امروز است ؛ امّا اغلب شعراي امروز ما براي رسيدن به اين هدف ، صرفاً دست به دامان زبان مي شوند يعني با به كار گيري تكنيك هاي زباني از قبيل : حذف ، تكرار ، شكستن يا افزودن واژه ها يا آوردن فعلي غير متعارف براي جمله يا دست بردن در نحو جمله و سعي در تأويل پذيري شعر دارند .

اما از آن جا كه زبان محدود است به جمله يا عبارت و اين نيز محدود است به واژه و هر واژه‌اي يك، دو ، يا سه معنا ( معمولاً ) بيشتر ندارد پس از اين طريق اغلب مي توان به سه تأويل رسيد .

اين قلم اينجا مي خواهد بگويد : اين نوع تأويل پذيري محدود است و ذاتي نيست چون اسير حد و حصر است ، فوراً لو مي رود و سطحي است . زبان ، موجّد آن است ، نه اين كه آن ، موجّد زبان باشد ؛ اما در شعر بهزاد خواجات ، عموماً و در مجموعه‌ي « جمهور » خصوصاً ، چنين نيست . در « جمهور » اين خود معناست كه شعر را تأويل پذير مي كند در واقع معنا ، خودش ، خودش را تأويل پذير مي نمايد ؛ چون عميق است و انديشه اي عميق با خود دارد ؛ آن قدر عميق كه از ايهام گذشته به ابهام مي‌زند. « زير ساخت » را فداي « روساخت » نمي كند ؛ هرچند به دوّمي نيز به نوبه ي خود اهمّيّت مي دهد ؛ چون گريزي از آن نيست ؛ و اگر چنين نبود ، شايد اصلاً از بهزاد خواجات در شعر امروز نامي نمي بود و احتمال اين كه او سياسي نويس ، اجتماعي نويس ، سينما نويس و باشد بعيد نبود .

در شعر خواجات هم ، كاركردها و شگردهاي زباني وجود دارد امّا در اين جا، ما زبان و شگردهاي آن را در معنا مي بينيم ، نه معنا را در شگردهاي زباني ؛ به عبارتي ، معنا عامل اصلي و پيش بَرَنده ي زبان است .

در تأويل پذيري هاي محدود ، مي بينيم كه اگر واژه اي را با شگردهاي زباني اعمال شده بر آن حذف كنيم و به جاي آن واژه اي كه نتوانيم همان شگرد را بر آن اعمال كنيم ، جانشين سازيم ، معناهاي متفاوت از بين مي روند و فقط معناي واژه ي موجود ، باقي مي ماند اما در شعر خواجات چنين نيست ، چون معنا وابسته به كلمه ي خاصي نيست ، امّا باز هم بهترين واژه را انتخاب مي كند به گونه اي كه به طبيعت زبان نزديك باشد . زبان او به طبيعت زبان نزديك است و چون معني عميق است و رسيدن به عمق به سادگي صورت پذير نيست ، تأويل پذير مي‌شود . مانند سكّه اي كه در آب فرو رفته و هر چه آب عميق تر باشد رسيدن به سكه و بيرون آوردن آن ، دشوار تر به نظر مي‌رسد .

اما در مجموعه ي اوّل خواجات - چند پرنده مانده به مرگ ؟ - تأويل پذيري متن دچار اشكال بود ؛ به اين صورت كه مخاطب ، از يك شعر تأويل پذير ، مي خواهد به يك تأويل خاص برسد و آن تأويل « خود شاعر » است از متني كه خود ، آن را خلق كرده است.

مخاطب فكر مي كند كه شاعر به عنوان داناي كُلّ ، يا نزديك به كُلّ ، تأويلي به مراتب بهتر از او ، از متن دارد دليل عمده ي نگارنده بر اين ادّعا كه شاعر از سوي مخاطب داناي كل فرض مي شود ، جملات خبري پي در پي و فراواني است كه در اكثر شعرهاي اين مجموعه به كرّات و قاطعانه ، اعلام مي شوند بدون كمتر ميزاني از شك و ترديد و احتمال ، و چنين حكم هايي ، تنها از سوي كسي كه داناي كلّ يا چيزي شبيه به آن است مي تواند صادر شود . چون شاعر خود را به درستي و اندازه ي كافي از متن خارج نكرده ، سايه او بر متن و مخاطب ، سنگيني مي كند . البته اين به آن معني نيست كه شعر تأويل پذير نباشد بلكه اين كه چيزي مخاطب را وادار مي كند كه در درجه ي اوّل به تأويل خاص برسد ، ساير تأويل ها ، در درجه‌ي اوّل ، اهمّيّت خود را از دست مي دهند و در مراتب بعدي قرار مي گيرند .

از طرف ديگر ، وجود جملات خبري قاطعانه ، باعث مي شود كه اجازه ي قضاوت از مخاطب سلب ، يا آزادي او در قضاوت گرفته شود ؛ زيرا « قبلاً » حكم ، صادر شده و مخاطب با يك پرونده‌ي مختومه روبه روست . جملاتي نظير : « جاده را اندوه من به پيش مي برد » ( سفير ) ، « كبوتران در اوج درك بودند » ( منظره ) ، « مرداد ماه يادآوري است » ( ماه يادآوري ) ؛ و اين مسئله بخصوص در سطرهاي آغازين اكثر شعرهاي مجموعه ي« چند پرنده مانده به مرگ ؟ » مشاهده مي شود ؛ مثل : منظره، دور از تو ، اهواز ، سپاس و

اما در مجموعه ي « جمهور » جملات خبريِ قاطعانه و فيلسوفانه ، تا حد زيادي جاي خود را به جملات شرطي ، سئوالي ، تعجّبي و مي دهد ؛ جملاتي كه شاعر در آن ها سوگند ياد مي كند ، جملات ندايي و خطابي كه مخاطب را حسابي قاطي ماجرا مي كند ، حتي سپيد خواني هايي كه در جاي جايِ مجموعه « جمهور » ديده مي شود و نشان دهنده ي تشخّصي است كه شاعر براي مخاطب متن قائل شده است ( در اين مورد اخير ، مجموعه ي اوّل و دوّم تاحدودي به هم نزديكند ولي در مجموعه ي دوّم اين خصوصيّت ، بيشتر ديده مي شود ) .

و ديگر اينكه زمان افعال در « جمهور » بسيار متنوع‌تر از « چند پرنده مانده به مرگ ؟ » است .

در مجموعه‌ي « چند پرنده » اكثر زمان ها ماضي ساده ، مضارع اخباري و يا ماضي نقلي يا استمراري اسـت . امّا در مـجموعه‌ي « جمهور » شاهد حضور افعال التزامي ، امري و نيز هستيم .

با اين تفاسير مي خواهم بگويم خواجات در مجموعه ي اوّل خود « مؤلفي مرده » نيست ولي در مجموعه ي دوّم - جمهور - موفق تر بوده و « مؤلفي مرده » است .


 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

احمد حسيني
مهدي متين‌راد
عباس عبادي
مجتبي شايگان

بهمن ساكي
سياوش سبزي
مهدي مرادي
سلمان يدالهي
شهرزادرضادوست
علي ياري
گروه پيشنهاد
علي قنبري
سهيل‌غافل‌زاده
رحيم سعيدي‌راد
كميل عالم زاده
محمدعلي شاكر
ارمغان بهداروند
پويا عزيزي
شعر خوزستان
غزل امروز
غزل خوزستان

  RSS 2.0